دیرسال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیرسال . (ص مرکب ) سالخورده . کهن . دیرساله . کنایه از معمر و کلان سال . دیرینه دور. دیرینه بود و دیرینه روز. (آنندراج ). کهن سال . کهنه . قدیم : چو روز اسعد از این چرخ دیرسال فرورفت ز چرخ ناله ٔ وا اسعداه زود برآمد. خاقانی . جهان پادشا چون شود دیرسال پرستنده را زو بگیرد ملال . نظامی . بفرمود آن آتش دیرسال بکشتند و کردند یکسر زگال . نظامی . ♦ از دیرسال ؛ از سالها پیش . از سالهای گذشته و دور. از سالهای بسیار : بدو گفت موبد که از پورزال سخن هست بسیار از دیرسال . فردوسی . ♦ پرده ٔ دیرسال ؛ کنایه از آسمان . (برهان ): ز نیرنگ این پرده ٔ دیرسال خیالی شدم چون نبازم خیال . نظامی . ♦ دیر سالها ؛ سالهای بسیار. روزگارها : و آن حال تاریخی است چنانکه دیر سالها مدروس نگردد. (تاریخ بیهقی ص ٧٢). ◄ (اِ مرکب ) (پرده ٔ...)، نام پرده ای است ازپرده های موسیقی . (یادداشت مؤلف ). (برهان ) : مغنی درین پرده ٔ دیرسال نوایی برانگیز و با او بنال . نظامی .