دیرنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیرنده . [ رَ دَ / دِ] (نف ) دیرکننده . دوام کننده . مدت گیرنده . بمعنی دیرند است که مدت دراز و زمان عالم باشد. (برهان ). ◄ بدرازا کشیده . (یادداشت مؤلف ) : چو پاسی از شب دیرنده بگذشت بر آمد شعریان از کوه موصل . منوچهری . چو آفتاب نهان شد نهان شد از دیده نیام او شب دیرنده تیره بود مگر. مسعودسعد (دیوان چ نوریان ص ٣١٩). چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانه ٔ اسرار من خراب کنند. مسعودسعد. بنگر که کنون آفتاب رایت روزم چو شب دیرنده تار دارد. مسعودسعد.