دیوچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوچه . [ وْ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) (از: دیو + چه، پسوند تصغیر) مصغر دیو. دیوک . دیو خرد. دیو کوچک . ◄ کرمکی باشد که اندر پشم افتد. (صحاح الفرس ). و آن در ابتدا تخمی است که شب پره ٔ خردی ریزد بر روی جامه ٔ پشمین و آن تخم کرمی پرزدار است و خرد و گرد است و سپس پر برآرد و بپرد. (یادداشت مؤلف ). کرم گونه ای بود که در پشمینه ها افتد و بزیان برد. (لغت فرس اسدی ). دیوک . بید. پت . (از برهان ). کرمی است که از زمین برآید و هرچه بر زمین افتد بخورد و ضایع سازد و بیشتر چیزهای پشمینه را تباه نماید و آن را دیوک نیز گویند و بتازی ارضة خوانند. (از جهانگیری ). خوره . فرهنگهایی چون جهانگیری و برهان و غیاث اللغات به این کلمه معنی کرمی که از زمین نمناک برآید داده اند که جامه ٔ پشمینه و مویینه و هرچه بر زمین افتد و اکثر چوب و دیگر اشیاء را بخورد و تباه سازد اما در حقیقت میان بید یا پت که حیوانی خورنده و تباه کننده ٔ پشمینه ها و موریانه با چوبخوار یا اورنگ که کرمی تباه کننده ٔ کاغذ و چوب و غیره است خلط کرده اند و توان گفت که دیوچه لغتی است برای هر دو معنی . رجوع به غیاث و برهان و جهانگیری شود. (یادداشت لغتنامه ) : دل بپرداز زمانی و منه پشت بدو که پدیدار شدت دیوچه اندر نمدا. منجیک . و دیوچه را که جامه ٔ مویی را تباه کند بگیرند و نوشادر و سنب خر سوخته هر سه به سرکه بسایند وطلی کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گر فرشته است چو پروانه به آتش یازد هرکه امروز نه چون دیوچه در مویش جاست . کمال اسماعیل . من ز شوقش در تموزم، لاجرم چون دیوچه می فتد در پوستینم زین سپس بدگوی من . شرف شفروه . ملک و دین را سری که بی خرد است راست چون حال دیوچه و نمد است . سنایی . ◄ زلو و آن کرمی باشد سیاهرنگ چون بر اعضا بچسبانند خون فاسدرا بمکد. (برهان ) (ناظم الاطباء). کرمی است سیاه رنگ دراز که استخوان ندارد چون بر عضوی چسبانند خون فاسد را بمکد و آن را شلوک و زلو نیز خوانند. (جهانگیری ). زلو باشد. (لغت فرس اسدی ) (اوبهی ). جلو. زالو. زلوک . علق . مکل . (یادداشت مؤلف ). کرمی است آبی دراز وسیاه که بهندی آن را جونگ گویند. (غیاث ). شلک . شلکا. زرو : اندر دیوچه که بحلق آویزد آن را بتازی العلق گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). علاج ... نخست استفراغ باید کردن بحب قوقایا و ایارج فیقرا پس رگ گوشه چشم زدن و دیوچه بر صدغ افکندن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). علاج (بادشنام ) نخست رگ باید زد و حجامت کردن ودیوچه برافکندن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تا دیوچه افکند هوا بر زنخ سیب مهتاب بگلگونه بیالودش رخسار. مجلدی . همه چون دیوباد خاک انداز بلکه چون دیوچه سیاه و دراز. نظامی . تا شود ایمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش . مولوی . سگ نه ای بر استخوان چون عاشقی دیوچه وار از چه برخون عاشقی . مولوی . در دیودلان توان نباشد در دیوچه استخوان نباشد. امیرخسرو. ◄ شپشه که در گندم افتد. (یادداشت دهخدا). کرمکی بود که در غله افتد سیاه و غله را تباه کند سرش پرموی . (نسخه ٔ فرهنگ اسدی ). ◄ گیاهی است که آن را زردک خوانند. (برهان ) (ناظم الاطباء) (از صیدنه ٔ ابوریحان بیرونی ). ◄ چوبی که بدان اندام خارند. (برهان ). چوب اندام خارک هندیش چوگر. (شرفنامه ٔ منیری ).