دیوگوهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوگوهر. [ وْ گ َ / گُو هََ ] (ص مرکب ) دیونژاد. دیونهاد. با سرشت دیو : نشکند قدرگوهر سخنم نظم هر دیوگوهر مهذار. خاقانی . آه من سازد آتشین پیکان تا در این دیوگوهر اندازد. خاقانی . سیمرغ دولت از فزع دیوگوهران در گوهر حسام سلیمان نگین گریخت . خاقانی . با آنکه مور حوصله و دیوگوهرم هم مرغ او شوم که سلیمان شناسمش . خاقانی .