دیگ پختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیگ پختن . [ پ ُ ت َ ] (مص مرکب ) طبخ . (المصادر زوزنی ). قدر. (تاج المصادر بیهقی ). آشپزی . طعام پختن . طباخی . خوالیگری . غذاپختن : و آنجا[ در دو منزلی مدینه ] درختی بود بزرگ که آن را ذات النسا خواندند بسایه ٔ آن درخت فرود آمدند وخبر کاروان نیافتند، پس پیغمبر (ص ) زیر آن درخت نماز کرد و آنجا دیگ پختند و شب آنجا بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پس آنکو به بنگاه می پخت دیگ بهنگام خور بود یار علی . ناصرخسرو. من دیگ می پختم مشغول شدم به کار اینان، نزدیک دیگ رفت [ پسر من ] دیگ بیفکند. (ابوالفتوح چ ١ ج ١ ص ٢٣٧). زان دیگ مکرمت که جهان پخت پیش از این اندر جهان بجز طمع خام مانده نیست . مجیر بیلقانی . مطبخ ؛ جای دیگ پختن . (السامی فی الاسامی ). ◄ حادثه پدید آوردن : صدق او هم بر ضمیر میر زد عشق هر دم طرفه دیگی می پزد. مولوی . ♦ دیگ حادثات پختن ؛ حادثه ساختن : چون قضا دیگ حادثات پزد ناظرش حزم پیش بین تو باد. انوری . ♦ دیگ هوس پختن ؛ هوس و طمع به دل آوردن : دیگ هوس مپز که چو خوان مسیح هست کس گو پیازی تو نیارد بخوان شاه . خاقانی .