راه جستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راه جستن . [ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) جویای طریق شدن . در صددپیدا کردن راه برآمدن . جستجو کردن راه : بدست چپ و پای کردی شناه بدیگر ز دشمن همی جست راه . فردوسی . سپه کرد و نزدیک او راه جست همی تخت و دیهیم کی شاه جست . فردوسی . بخندید رستم ز گفتار اوی بدو گفت اگر با منی راه جوی . فردوسی . چودانست خاقان که پیوند شاه ندارد به پیوند او جست راه . فردوسی . شعر حجت را بخوان و سوی دانش راه جوی گرهمی خواهی که جان و دل بدین مرهون کنی . ناصرخسرو. چون راه نجویی سوی آن بار خدایی کز خلق چو یزدان نشناسد کس ثانیش . ناصرخسرو. بوصفش نداندزبان راه جست چو او را نبینی ندانی درست . (از یوسف و زلیخا). ♦ امثال : راه جستن ز تو، هدایت ازو . ◄ بمجاز، استمداد کردن . خواستار دیدار شدن : همی راه جوید بدین پیشگاه چه فرمان دهد نامور پادشاه . فردوسی . شتروار بار است با او هزار همی راه جوید بر شهریار. فردوسی . که جوید به نیکی ز بدخواه راه بدیوار ویران که گیرد پناه ؟ اسدی . بدو گفت روهمچنین راه جوی ز من هر چه دیدی به شاهت بگوی . اسدی . ♦ راه بازجستن ؛ یافتن راه . بازیافتن راه . پیدا کردن راه . ◄ از طریقت و روش کسی پیروی کردن . حقیقت جستن : بگفتار دانندگان راه جوی بگیتی بپوی و بهر کس بگوی . فردوسی . بگفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی . فردوسی . ◄ چاره جویی کردن . مآل اندیشی کردن : چو بشنید ازیشان گرانمایه شاه سرانجام آنرا همی جست راه . فردوسی . به پیشم چه آید چه گویی نخست که باید ز پیکار او راه جست . فردوسی .