راه نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راه نمودن . [ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) نشان دادن راه . ارائه ٔ طریق . دلالت . (دهار). راهنمایی کردن : سواری فرستاد نزدیک شاه یکی نامه بنوشت و بنمود راه . فردوسی . مرا این هنرها زاولاد خاست که هرسو مرا راه بنمود راست . فردوسی . اسماعیل هاجر را بیاورد و جبرائیل راه نمود آنجا که اکنون مکه است . (مجمل التواریخ و القصص ). سوی همه چیز راه بنماید این نام رونده بر زبان ما. ناصرخسرو. گرت راهی نماید راست چون تیر از آن برگرد و راه دست چپ گیر. سعدی . ◄ هدی . (دهار) (ترجمان القرآن ). هدایت . (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). هدایت کردن . راه راست نشان دادن . براستی راهنمون شدن . راه راست نمودن . هدایت بحق و راستی : چه آموزم اندر شبستان شاه بدانش زنان کی نماینده راه . فردوسی . براین است دهقان که پروردگار چو بخشود راهت نماید بکار. فردوسی . همه راه نیکی نمودی به شاه هم از راستی خواستی پایگاه . فردوسی . بگفت او ز کار پسر شاه را نمودش یکایک بدو راه را. فردوسی . چنان چون گه رفتن آمد فراز مرا راه بنمای و بگشای راز. فردوسی . ترا راهی نمایم من سوی خیرات دو جهانی که کس را هیچ هشیاری از آن به راه ننماید. ناصرخسرو. راه بنمایم ترا گر کبر بندازی ز دل جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست . ناصرخسرو. این قوم که این راه نمودند شما را زی آتش جاوید دلیلان شمایند. ناصرخسرو. بر علم مثل معتمدان آل رسولند راهت ننمایند سوی علم جز این آل . ناصرخسرو. ایشان گفتند مگر ترا از راه برده است . گفت : مرا خدا راه نموده است . (قصص الانبیاء ص ١٩٠). باز آمدیم زآنچه هوا بود رهنماش عقلم نمود راه که این عود احمر است . ابن یمین . و رجوع به راهنمونی و راهنمایی در همین لغت نامه شود. ♦ راه راست نمودن ؛ هدایت کردن . راهنمایی درست کردن . بسوی راستی راهنما شدن . نشان دادن طریقه ٔ راستی : ستاره ٔ روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی .(تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٣٣٤). ♦ راه و رخنه نمودن ؛ طریقه و راه و مشکلات کاری را نشان دادن . به انجام دادن کاری رهنمون شدن : دزد را شاه راه و رخنه نمود کشتن دزد بیگناه چه سود؟ اوحدی .