راه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راه کردن . [ ک َ دَ ](مص مرکب ) طی طریق کردن . راه پیمودن . راه بریدن . قطع راه کردن . (یادداشت مؤلف ). راه رفتن : من رهی پیر و سست پیمایم نتوان راه کرد بی پالاد. فرالاوی . ◄ سفر کردن . (یادداشت مؤلف ). کنایه از راه سر کردن و این حذف بالمجاز است . (بهار عجم ) (آنندراج ) (ارمغان آصفی ). راه جایی گرفتن : پس آنگه گفت بامن کاین زمستان بباش اینجا مکن راه خراسان . (ویس و رامین ). بتاج قیصر و تخت شهنشاه که گر شیرین بدین کشور کند راه بگردن برنهم مشکین رسن را برآویزم ز جورت خویشتن را. نظامی . شفیق وی را گفت راه بسطام کن تا آن را زیارت کنی . (تذکرة الاولیاء عطار). ◄ یافتن راه . پدید آوردن راه . جستن راه . مفر جستن . راه بیرون شدن کردن : آخر کشتی وجود و کالبد مادرین گرداب افتاده است . چندین جهدی بکنیم که یک طرف راه کنیم و بیرون رویم پیش از آنکه غرقه شود این کشتی وجود. (کتاب المعارف ). ◄ رخنه کردن . (یادداشت مؤلف ). نفوذ کردن (فرهنگ نظام ) : واندر آماجگاه راه کند تیر او اندر آهنین دیوار. فرخی . کوز گردد بر سپهر از عشق او هر ماه، ماه خون دل هر شب کند زی چشم من صد راه، راه . قطران . ♦ امثال : موش باطاق من راه کرده بود و من خبر نداشتم . (از فرهنگ نظام ). ◄ راه را برای خود باز کردن . (فرهنگ نظام ). راه باز کردن . راه دادن : علی زمین بوسه داد و برخاست و هم از آن جانب باغ که آمده بود راه کردند مرتبه داران برفت . (تاریخ بیهقی ). ◄ متوجه کردن . روانه ساختن . روانه کردن . برفتن داشتن : چو خواهی که داردت پیروز بخت جهاندار با لشکر و تاج و تخت ز چیز کسان دست کوتاه کن روان را سوی راستی راه کن . فردوسی . ◄ جاری ساختن . روان کردن : به جوی و به رود آب را راه کرد به فر کیی رنج کوتاه کرد. فردوسی . ◄ ساختن راه . درست کردن راه . بنیان نهادن راه .