راه گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راه گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ](مص مرکب ) راه رفتن . (بهار عجم ) (ارمغان آصفی ). روانه شدن . راهی شدن . روی بجانب محل یا چیزی آوردن . رفتن . راه برگرفتن . عزیمت کردن . روان گشتن : سخن چند راندند از آن رزمگاه وزآنجا بخندان گرفتند راه . اسدی (گرشاسبنامه ). گویند ازوحذر کن و راه گریز گیر گویم کجا روم که ندارم گریزگاه . سعدی . میخواند اجل بر آستانت بوسی بزنیم و راه گیریم . امیرخسرو دهلوی (از ارمغان آصفی ). کند آزادم از شر سیاست که راه وادی خذلان گرفتم . ملک الشعراء بهار. ◄ راه بستن . مسدودکردن راه . سد راه کردن . ایجاد مانع کردن در راه . مانع عبور و مرور شدن در راه : راه گرفتن بر کسی ؛ راه بر او بستن . (بهار عجم ) (ارمغان آصفی ). از پیشروی جلوگیری کردن . نگذاردن آن پیشتر آید. مقابل راه گشودن وراه واکردن . (از آنندراج ) : بیاید دهد آگهی از سپاه نباید که گیرد بداندیش راه . فردوسی . پس لشکر او بیامد سپاه ز هرسو گرفتند بر شاه، راه . فردوسی . بهرسو فرستاد بیمر سپاه بر آن سرکشان تا بگیرند راه . فردوسی . هارون راه بگرفته بود تا کسی را زهره نبودی که چیزی می نبشتی بنقصان حال وی و صاحب برید را بفریفته تا بمراد او انها کردی و کارش پوشیده می ماند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٦٨٠). چو باز را بکند بازدار مخلب و پر بروز صید بر او کبک راه گیرد و چال . شاهسار (از لغت فرس اسدی ). دل میبرد امشب ز من آن ماه بگیرید وز دست و شب تیره برد راه بگیرید. اوحدی (از بهار عجم ). ♦ راه گریز گرفتن ؛ گریختن . روی بگریز نهادن . فرار کردن . ره فرار گزیدن : جفاپیشه گستهم و بندوی تیز گرفتند از آن کاخ راه گریز. فردوسی . ◄ طریقه و قاعده ای را پذیرفتن . رسمی را پیش گرفتن : و راهی گرفت و راهی راست نهاد و آن را بگذاشت و برفت و بنده را خوشتر آید که امروز بر راه وی رفته آید. (تاریخ بیهقی ).