راهبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راهبر. [ ب َ ] (نف مرکب ) مخفف راه برنده . کسی که کسی را بجایی میبرد. (فرهنگ نظام ). هادی و راهنما و رهنمون و راه آموز. (آنندراج ). دلیل . (ناظم الاطباء) (دهار). رائد. هادی . که براه راست دارد. که به راه برد. که از بیراه رفتن بازدارد. بدرقه . (آنندراج ). خفیر. قلاووز : بفرمود تا پیش او شد دبیر همان راهبر موبد تیزویر . فردوسی . ببرسام گفتند کای راهبر بباید زدن گردنش بر گذر. فردوسی . چنین گفت شاپور با موبدان که ای راهبر نامور بخردان . فردوسی . سپهبد چنین گفت کز گرگسار یکی راهبر ساختم کینه دار. فردوسی . نخست آفرین کرد بر دادگر خداوند داننده و راهبر. فردوسی . از شست تو بر زخم عدو راست رود تیر زآنروی که تیرتو بود راهبر فتح . فرخی . اندر بیابانهای سخت ره برده ای بی راهبر وین از توکل باشد ای شاه زمانه وز یقین . فرخی . بدروازه ٔ شهر بر راهبر نشانده بتی دیده بر گاه بر. اسدی . راهبری بود سوی عمر ابد این عدوی عمر مستعار مرا. ناصرخسرو. جزآن نیابد از آن راز کس خبر که دلش ز هوش و عقل درین راه راهبر دارد. ناصرخسرو. نیست بر عقل میر هیچ دلیل راهبرتر ز نامه های دبیر. ناصرخسرو. ای خدمتت بدانش، چون طبع رهنمای وی خدمتت بدولت، چون بخت راهبر. ناصرخسرو. و آنگاه نه راهبری معین ونه شاهراهی پیدا. (کلیله و دمنه ). و الا جهانیان را مقرر است که بدیهه ٔ رأی و اول فکرت شاهنشاه دنیا راهبر روح قدس است . (کلیله و دمنه ). و آن را عمده ٔ هر نیکی ... و راهبر هر منفعت و مفتاح هر حکمت می شناسند.(کلیله و دمنه ). راهبر استاد و دلیل حاذق، مسالک و مشارع بزیر قدم آورده . (سندبادنامه ص ٣١٨). خمخانه ٔ خرسرای خرپیر نه راهبری نه باربرگیر. سوزنی . هر چه می تاختم براه امید طالعم راهبر نمی آمد. خاقانی . خاقانی کی رسد بگرد تو چون دولت راهبر نمی آید. خاقانی . بدان ره کزو نیست کس را گزیر بدان راهبر کو بود دستگیر. نظامی . به رهبر توان راه بردن بسر سر راه دارم کجا راهبر. نظامی . من بیدل و راه بیمناکست چون راهبرم تویی چه باکست . نظامی . دردا و دریغا که ندانم که کجا شد آن دیده ٔ بینا و دل راهبرمن . عطار. ای یار غار سید و صدیق و راهبر مجموعه ٔ فضایل و گنجینه ٔ صفا. سعدی . ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی . حافظ. هر که را راهبر غراب افتد بی گمان منزلش خراب افتد. قرةالعیون . بُرَّت ؛ راهبر ماهر و چست . خَتع، خَتَع، ختوع و خوتع؛ راهبر دانا در رهبری . خولع؛ راهبر دانا. دلالة؛ اجرت راهبر. مخشف ؛ راهبر دانا. (منتهی الارب ). ♦ راهبر بودن ؛ رهنما بودن . رهنمایی کردن : هم او بود گوینده را راهبر که شاهی نشانید بر گاه بر. فردوسی . همان پند بر من نبد کارگر ز هرگونه چون دیو بد راهبر. فردوسی . ورا راهبر پیش جاماسب بود که دستور فرخنده گشتاسب بود. فردوسی . عادتی داری نیکو و رهی داری خوب فضل را راهبری تا تو بدین راه بری . فرخی . هر که را راهبر زغن باشد منزل او بمرزغن باشد. عنصری . هر آن کس را که باشد راهبر بوم نبیند جز که ویرانی بر و بوم . ناصرخسرو. وگرت رهبر باید بسوی سیرت او زی ره و سیرت او را پسرش راهبر است . ناصرخسرو. ♦ راهبر گردیدن ؛ راهبر شدن . رهبر شدن .رهبر گردیدن . رهنما شدن . رهبری کردن . راهبری کردن : دولت آنجا که راهبر گردد خار خرما و خاره زر گردد. نظامی . ♦ امثال : راهبَر باش نه راهبُر . (کشف المحجوب از امثال و حکم دهخدا). ◄ رونده . (آنندراج ). برنده و قطعکننده و طی کننده ٔ راه . ◄ پیشوا و قائد. (یادداشت مؤلف ) : ز پس فاطمیان رو که بفرمان خدای امتان را ز پس جد و پدر راهبرند. ناصرخسرو. ◄ کنایه از دستور. (یادداشت مؤلف ) : بدو راهبر [ دستور اردشیر ] گفت کای پادشا دلت شد بفرزندی او گوا. فردوسی .
راهبر. [ ب ُ ] (نف مرکب ) مخفف راه برنده . که راه را ببرد. که راه را طی کند. که راه را درنوردد. که راه را بپیماید. که راه برود : شبی دیریاز و بیابان دراز نیازم بدان با ره راهبر. دقیقی . ◄ کسی که راهزنی میکند. (فرهنگ نظام ). راهزن . رهزن . قاطع طریق . قطاع الطریق . (یادداشت مؤلف ).