رای داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رای داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) عقیده داشتن . نظر داشتن . قصد داشتن . خواهان بودن . متمایل بودن : رای سوی گریختن دارد دزد کزدورتر نشست به چُک . حکاک . زمانه نوشد و گیتی ز سر جوانی یافت امیر بِه ْ شد و اینک به باده دارد رای . فرخی (از آنندراج ). بتا، نگارا، بر هجر، دستیار مباش از آنکه هجر، سر شور و رای شر دارد. مسعودسعد. مده بخود رضای آن، که بد کنی بجای آن که با تو داشت رای آن که نگذرد ز رای تو. خاقانی . خاص کردش وزیر جافی رای با جفا هیچکس ندارد رای . نظامی . گرفتم رای دمسازی نداری ببوسی هم سر بازی نداری . نظامی، چو من سوی گلستان رای دارم چه سود ار بند زر بر پای دارم . نظامی . نه این ده، شاه عالم رای آن داشت که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت . نظامی .