رای کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رای کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) قصد کردن . آهنگ کردن . عزم کردن . اراده کردن . بر سر آن شدن . تصمیم گرفتن . مصمم شدن : رای ملک خویش کن شاها که نیست ملک را بی تو نکویی و براه . بوالمثل . مکن ای برادر به بیداد رای که بیداد را نیست با داد پای . فردوسی . خردمند کسری چنین کرد رای کزآن مرز لختی بجنبد ز جای . فردوسی . کنون تو چه جویی درین کوهسار چرا کرده ای رای این کارزار. فردوسی . شنیدم که چون ما ز پرده سرای بسیجیدن راه کردیم رای سپهدار بگزید نستود را جهانجوی بی تار و بی پود را. فردوسی . آن مهتری که بخت بدرگاه او بود چون رای او کنی و بدرگاه او روی ... فرخی . هر جایگه که رای کند دولتش رفیق هر جایگه که روی کند بخت رهنمای . فرخی . رای کرده ست که شمشیر زند چون پدران که شود سهل بشمشیر گران کار گران . منوچهری . بر لشکر زمستان نوروز نامدار کرده ست رای تاختن و قصد کارزار. منوچهری . از لطیفی که تویی ای بت و از شیرینی ملک مشرق بیمست که رای تو کند. منوچهری . شهنشه کرد با دل رای نخجیر که باشد در بهاران خانه دلگیر. (ویس و رامین ). بونصر مشکان گفت : روز آدینه بوده است و دانسته است [ خواجه احمد حسن ] که خداوند [ مسعود ] رای شکار کرده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٢). بنزد پدر شد بت دلربای نشستند و کردند هر گونه رای . اسدی . کنون گر بباده دلت کرد رای ازایدر بدین باغ خرم گرای . اسدی . نکند باز رای صید ملخ نکند شیر عزم زخم شکار. ؟ (از کلیله و دمنه ). خیز و رای صبوح دولت کن بین که خصمانْت را خمار گرفت . انوری . هرکه جز بندگیت رای کند سر خود را سبیل پای کند. نظامی . چو آمد ز ما آنچه کردیم رای تو نیز آنچه گفتی بیاور بجای . نظامی . چو دانست کوهست خلوتگرای پیاده به خلوتگهش کرد رای . نظامی . سکندر ز چین رای خرخیز کرد در خواب را تنگ دهلیز کرد. نظامی . آن جهود سگ ببین چه رای کرد پهلوی آتش بتی برپای کرد. مولوی . هرشب اندیشه ٔ دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر. سعدی . ♦ رای کردن سوی (زی ) جایی ؛ آهنگ کردن بدانسوی : بزد کوس رویین و هندی درای سواران سوی رزم کردند رای . فردوسی . چو دیدی بگویش کزین سو گرای ز نزدیک ما کن سوی خانه رای . فردوسی . سوی کشور هندوان کرد رای . فردوسی . گاه آن آمد که عاشق برزند لختی نفس روز آن آمد که تایب رای زی صحرا کند. منوچهری . گر روی نهد شاه سوی شهر سپاهان ور رای کند شاه سوی شهر نشابور. امیر معزی . سوی کشور خویشتن کرد رای که رسم نیا را بیارد بجای . نظامی . رها کرد خاقان چین را بجای دگرباره سوی سفر کرد رای . نظامی .