رایات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رایات . (ع اِ) ج ِ رایت . (المنجد) (منتهی الارب ) (دهار) (اقرب الموارد). علم ها. (اقرب الموارد) (منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (از فرهنگ نظام ). نشانه های لشکر. (آنندراج ) (منتخب اللغات ) : ور دگرباره به روم اندر کشی رایات خویش هر کجا در روم کاریزی بود پرخون شود. امیرمعزی . رایات او چو دید نقیب بهشت گفتا زین راست تر بباغ بقا عرعری ندارم . خاقانی . رایات تو روس را علی روس صرصر شده شاخ ضیمران را. خاقانی . رایات سلطان بسبب غزوی از غزوات دور افتاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). در اثنای این مخاصمات رایات سلطان بدان حدود رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). رایات سلطان و اعلام ایمان در علو و رفعت بثریا رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). نیت غزوی دیگر محقق کرد که اعلام اسلام بدان مرتفع گردد و رایات کفر و شرک بدان منتکس و نگونسار شود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ابوابش رایات افراشته دارد. (تاریخ بیهق ص ٢١). چو شد رایات شاه زنگ منکوس برآمد دیده بان قلعه ٔ روس . نظامی . قبه ٔ خرگاه دولت، شقه ٔ رایات جاه زینت تمکین و دین، آرایش فرض و سنن . نظام قاری . رجوع به رایت شود.