ربوخه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ربوخه شدن . [ رَ خ َ / خ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) انزال گشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). در آرمیدگی بکمال خوشی رسیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ربوخه رسیدن باشد بغایت اشتها در نزدیکی، و گویند: ربوخه شد. (یادداشت مرحوم دهخدا) : نهی دست بر کون من می شوی ربوخه تو ای هم شر و هم عروس بلی چون ربوخه شود ماکیان بسی زد بمنقار کون خروس . دهقان علی شطرنجی . گرچه بدم مرد زیر میره در آن حال همچو زن غر شدم ربوخه و رعنا. سوزنی .