رحمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رحمت . [ رَ م َ ] (اِخ ) نام کوهی است متصل به جلگه ٔ مرودشت فارس که قصر معروف تخت جمشید در دامنه ٔ آن قرار دارد. (از جغرافیای غرب ایران ص ٣٠٩).
رحمت . [ رَ م َ ] (ع اِمص ) رَحْمة. مهربانی . (منتهی الارب ). مهربانی و مرحمت و شفقت . (ناظم الاطباء). مرحمت . شفقت . رأفت . (یادداشت مؤلف ). رحم . رأفت از رحمت رقیق تر است و در آن بر کراهت اقدام نمی شود، در صورتی که در رحمت به مقتضای مصلحت بر مکروه نیز اقدام می شود. (منتهی الارب ) : به رحمت برافراز این بنده را به من بازده پور افکنده را. فردوسی . در روزی که پیش وی خواهم رفت عادل است و گواه نخواهد و مکافات کند و رحمت خویش ازتو دور کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٠). آنکس که ...هیچ سوی ابقا و رحمت نگراید بمنزلت شیر است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٠). امیر مسعود را شرمی و رحمتی بود تمام . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٧٧). ز رحمت مصور ز حکمت مقدر به نسبت مطهر به عصمت مشهر. ناصرخسرو. ز جَد چون بدو جِدّ پیوسته بود برحمت رهاییم داد از خیال . ناصرخسرو. زنهار که مرجان را بیجان نگذاری زیرا که به بیجان نرسد رحمت رحمان . ناصرخسرو. درعالم دین او سوی ما قول خدای است قولی که همه رحمت و فضل است معانیش . ناصرخسرو. خزینه ٔ آب و آتش گشت بر گردون که پنداری ز خشم خویش و از رحمت مرکب کرد یزدانش . ناصرخسرو. و عنان کامکاری و زمام جهانداری به عدل و رحمت ملکانه سپرده . (کلیله و دمنه ). ای خداوند رحمت ایزد بر تو و دولت جوان تو باد. مسعودسعد. بر هیچکس نماند که رحمت نکرده ای کز رحمت آفریدخداوند ذات تو. مسعودسعد. ای کرده گذر به حشمت از گردون از رحمت خویش دور نگذارم . مسعودسعد. مگر به رحمت ایشان فریفته نشوی نکو نگر که همه اندک و فراوانند. مسعودسعد. آیت رحمت است کآیت دهر با دلیل عذاب دیدستند. مسعودسعد. رحمة للعالمین بود آنکه همنام نبی عالمی از امت و هم نام خود را رحمتی . سوزنی . گر خون اهل عالم ریزند دجله دجله یک قطره اشک رحمت از چشم کس نخیزد. خاقانی . دست رحمت کجا زند در آنک تیغ او دست جعفر اندازد. خاقانی . پادشاه سایه ٔ آفتاب رحمت آفریدگار است . (سندبادنامه ص ٦). چون جماعت رحمت آمد ای پسر جهد کن کز رحمت آری تاج سر. مولوی . سبق رحمت راست وین از رحمت است چشم بد محصول قهر و لعنت است . مولوی . مگر صاحبدلی روزی به رحمت کند در حق درویشان دعایی . سعدی . خدا چون ببندد ز حکمت دری ز رحمت گشاید در دیگری . (گلستان ). سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان . (گلستان ). جایی نرسد کس بتوانایی خویش الاّ تو چراغ رحمتش داری پیش . سعدی . آفتاب رحمت قمرسریر کیوان منزلت . (حبیب السیر چ سنگی تهران ج ٣ ص ١). بوسه ای از لب لعلت به من سوخته جان ده نگهی از سر رحمت به من بی سر و پا کن . ناصرالدینشاه . چون خوی تو میدانم از لطف تو مأیوسم باری ز سر رحمت یک روز عتابم کن . ناصرالدینشاه . رخ چون آیت رحمت ز می افروخته ای آتش ای گبر به قرآن زده ای به به به ! عارف قزوینی . پوشیده می بنوش که سهل است این خطا با رحمت خدای خطابخش جرم پوش خیز ای بهار و عذرگناهان رفته خواه زآن پیشتر که مژده ٔ رحمت دهد سروش . ملک الشعراء بهار. ارتیاح ؛ رحمت . رفهة؛ رحمت و مهربانی . (منتهی الارب ). روح ؛ رحمت . (ترجمان القرآن ) (دهار). ریحان ؛ رحمت . نظرة؛ رحمت . (منتهی الارب ). و رجوع به رحمة شود. ♦ بارحمت ؛ مهربان . صاحب رحم و رأفت . که رحم و رحمت داشته باشد. رؤف . رحیم : با خردتمام که دارند با رحمت و رأفت و حلم باشند نیز. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠١). ♦ بی رحمت ؛ بی رحم . نامهربان . که رحم و شفقت ندارد. که رقت و مهربانی نورزد : در این صندوق ساعت عمرها این دهر بی رحمت چو ماهارند بر اشتر بدین گردنده پنگانها. ناصرخسرو. جهانسوز و بی رحمت و خیره کش . (بوستان ). ◄ مهربانی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ آمرزش . مغفرت . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). عفو. بخشایش . (ناظم الاطباء) : سلام بر تو باد و رحمت و برکتهای ایزدی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٤). پس دریابد رحمت خدا همیشه ایشان را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٢)... پدر ما به جوار رحمت خدای پیوست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٢٤). شکر آن خدای را که سوی علم و دین خویش ره داد سوی رحمت و بگشاد در مرا. ناصرخسرو. نومید مشو ز رحمت یزدان سبحانه لا اله الاهو. ناصرخسرو. ایزد چو بخواهد که گشاید در رحمت دشواری آسان شود و صعب میسر. ناصرخسرو. رحمت نه خانه ای است بلند و خوش نه جامه ای است رنگی و پنهانی . ناصرخسرو. شعر همی خوانید ای مطربان رحمت بر خسرو محمود باد. ناصرخسرو. تو رحمت خدایی و هر ساعت از خدا بر جان و طبع و نفس تو رحمت نثار باد. مسعودسعد. و کمال حلم و رحمت خداوند عالم آراسته دارد. (کلیله و دمنه ). او رحمت خداست جهان خدای را از رحمت خدای شوی خاصه ٔ خدا. خاقانی . چون تو خجل وار برآری نفس فضل کند رحمت فریادرس . نظامی . از دم شمشیر تو رحمت مجو زآن مثل چوگان بود در دست او. مولوی . گر ما مقصریم تو دریای رحمتی . سعدی . هرکه نداند سپاس نعمت امروز حیف خورد بر نصیب رحمت فردا. سعدی . چنین گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد. سعدی . رحمت حق باد بر ارواح خاقانی که گفت اولت سکبا دهند از چهره وآنگه شوربا. علی خراسانی . ♦ امثال : رحمت به کفن دزد اولی . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٨٦٥). صد رحمت به کفن دزد اولی . ◄ باران . (ناظم الاطباء). رحمت به معنی باران آمده و این مجاز است و غالباً رحمت به معنی باران از این جهت گرفته که بارش رحمت الهی است و از این سبب باران را رحمت گویند. (آنندراج ) : به ابر رحمت ماند همیشه کف ّ امیر چگونه ابری کو توتکیش باران است . عماره ٔ مروزی . صد هزار آفرین رب علیم باد بر ابر رحمت ابراهیم . بوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٧). می جست از سحاب امل رحمتی ولی جز دیده اش معاینه بیرون نداد نم . حافظ (از آنندراج ). ◄ نبوت . قوله تعالی : یختص برحمته (قرآن ١٠٥/٢ و ٧٤/٣)؛ ای بنبوته . ◄ از اسماء و اعلام تازیان است . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). فارسی زبانان نیز بصورت ترکیب این کلمه را در اعلام کسان برمی گزینند چون : رحمت اﷲ و رحمتقلی و غیره . ◄ بَقْوی ̍. بُقْوی ̍. بُقْیا. بقیة. (یادداشت مؤلف ). ◄ بخشودن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (مجمل اللغة).