رخ نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخ نمودن . [ رُ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) روی نمودن . رو کردن . روی آوردن . رخ کردن : خفته اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود انتبهو. سنایی . یکی شهر کافورگون رخ نمود که گفتی نه از گل ز کافور بود. نظامی . ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضه ٔ زنگارفام . سعدی . تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست . حافظ. ◄ نشان دادن صورت . نمایاندن چهره و رخسار : ننموده رخ به آینه گردان مهر و ماه نسپرده دل به بوقلمون باف صبح و شام . خاقانی . ◄ رخ دادن . روی دادن . واقع شدن . حادث شدن .