رخ نهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخ نهادن . [ رُ ن ِ/ ن َ دَ ] (مص مرکب ) روی نهادن به چیزی یا به جایی .رو کردن . روی آوردن . بمجاز، متوجه شدن : گرت خوش آمد طریق این گروه پس به بیشرمی بنه رخ چون رخام . ناصرخسرو. قطره ای رخت سفر بندد اگر از کف ابر چون رخ خویش ز اعلی نهد اندر اسفل . واله هروی (از آنندراج ). ◄ روی گذاردن . روی نهادن . روی گذاشتن . قرار دادن رخسار بر چیزی : از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان . خاقانی .