رخت افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخت افکندن . [ رَ اَ ک َدَ ] (مص مرکب ) کنایه از قرار گرفتن و اقامت کردن . (آنندراج ). مقیم شدن . (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). کنایه از مقیم شدن باشد. (از برهان ) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). اقامت گزیدن . سکنی گزیدن . ساکن شدن . مسکن گزیدن : هر کجا ظلم رخت افکنده ست مملکت را ز بیخ برکنده ست . سنایی . من که در هیچ مقامی نزدم خیمه ٔ انس پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم . سعدی . ♦ رخت افکندن به جایی ؛ کنایه از قرار گرفتن و اقامت کردن . (آنندراج ) : ستایش تو کنم خویشتن ستوده بوم که رخت بخت به ناجایگه نیفکندم . سوزنی . بر آن می داردم این چاره گر بخت که عصمت را به بازار افکنم رخت . امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). ♦ رخت سفر افکندن در جایی ؛ اقامت کردن درآنجای . از سفر بازآمدن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣١). ♦ رخت کسی را بر در افکندن ؛ او را از جایی بیرون کردن . کنایه از مستعدمرگ نمودن . به هلاکت دادن . به کشتن دادن : چرا خون نگریم بر آن تاج و تخت که دارنده را بر در افکند رخت . نظامی . ◄ عاجز بودن . (ناظم الاطباء). کنایه از عاجز آمدن باشد. (از برهان ). عاجز آمدن . (لغت محلی شوشتر).