رخت برداشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخت برداشتن . [ رَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) جمع کردن اسباب و اثاث . برداشتن لباس و وسایل : برخاستم و به مدرسه شدم تا رختهابردارم و پیش شیخ آیم . (اسرارالتوحید ص ٩٩). او را همچنان خفته بگذاریم و رخت برداریم . (گلستان ). رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند. (گلستان ). ◄ کوچ کردن و رحلت نمودن . (ناظم الاطباء). رفتن . ♦ رخت از (ز) جایی برداشتن ؛ ترک آنجا گفتن : ز منزل دلت این خوب و پرهنرسفری بدان که روزی ناگاه رخت بردارد. ناصرخسرو. بر تن هرکه رفت پیکانش رخت برداشت از تنش جانش . نظامی . تماشاروان باغ بگذاشته مغان از چمن رخت برداشته . نظامی . آهی زد و راه کوه برداشت رخت خود از آن گروه برداشت . نظامی . ترک سودای خام کن خسرو که وفا رخت از این جهان برداشت . امیرخسرو دهلوی .