رخت بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخت بردن . [ رَ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) یا رخت بربردن . سفر کردن . عزیمت کردن . حرکت کردن . بیرون شدن از جایی . کوچ کردن . راهی شدن . رفتن : من آنگاه سوگند این سان خورم کزاین شهر من رخت برتر برم . ابوشکور بلخی . اگر منزلی رخت از آن سو بریم از آن سوی منزل دگر نگذریم . نظامی . چو رخت از بر کوه برد آفتاب سر شاه شاهان درآمد به خواب . نظامی . جز ایشان را که رخت از چشم بردند ز نرمیها به سختیها سپردند. نظامی . ♦ رخت بردن در (بر، به ) جایی ؛ روی آوردن بدانجا. روی بدانجا آوردن بقصد اقامت : خانه ٔ اصلی ما گوشه ٔ گورستان است خرم آن روز که این رخت بر آن خانه برم . خاقانی . رخت عزلت به خراسان برم انشأاﷲ که خلاص از پی دوران به خراسان یابم . خاقانی . برومند باد آن همایون درخت که در سایه ٔ او توان برد رخت . نظامی . چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت . نظامی . الوداع ای دوستان من مرده ام رخت بر چارم فلک بر برده ام . مولوی . مجنون رخ لیلی از مرگ نیندیشد از خویش بمردم من پس رخت به حی بردم . اوحدی . رخت خود در خرابه ای بردم زآن دل افسردگان بیفسردم . اوحدی . ♦ رخت برون بردن از جایی ؛ رفتن از آنجا : حور و قصور را بگو رخت برون بر از بهشت تخت بنه که می رسد شمس من و خدای من . مولوی . ◄ اثاث و متاع و کالای کسی را ربودن : جهان رختت همی برد و همی شهمات خواهی شد اگر نه مدبری پس با جهان شطرنج چون بازی . ناصرخسرو. سر زلف تو چون هندوی ناپاک بروز پاک رختم را برد پاک . نظامی . به یکی پی غلط که افشردم رخت هندو نگر که چون بردم . نظامی . ◄ مردن . (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). سفر آخرت کردن . موت . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣٢٥) : حسین غاتفری رخت برد سوی جحیم امید منقطع از رحمت خدای رحیم . سوزنی . از آن پیش کز تخت خود رخت برد بدو داد و او را به مادر سپرد. نظامی . رخت از بنگاه این سرا برد در آرزوی تو چون پدر مرد. نظامی . ♦ رخت ازجهان بردن یا بیرون بردن ؛ مردن . (ناظم الاطباء) : چو بهرام از جهان بیرون برد رخت کجا ماند به خسرو تاج یاتخت . نظامی . ملک فیلقوس از جهان رخت برد جهان را به شاهنشه نو سپرد. نظامی . کسانی که رخت از جهان برده اند همه در غم زیستن مرده اند. امیرخسرو دهلوی . ♦ رخت بیرون (برون ) بردن ؛ مردن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣٢٥) : رخت از این گنبد برون بر گر حیاتی بایدت زآنکه تا در گنبدی با مردگانی هم وطا. خاقانی . تا چاه نشد بزیرت این تخت به گر ز میان برون بری رخت . نظامی . ♦ رخت هستی به صحرای نیستی بردن ؛ معدوم نمودن زندگانی و تلف کردن عمر. (ناظم الاطباء).