رخت بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخت بستن . [ رَ ب َ ت َ] (مص مرکب ) تهیه ٔ سفر کردن . ◄ سفر کردن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ) (غیاث اللغات ). کنایه از سفر کردن است . (از برهان ) (آنندراج ) : سپارم ترا پادشاهی و تخت چو بهتر شوی ما ببندیم رخت . فردوسی . اختران پیش گرز گاوسرش رخت بر گاو آسمان بستند. خاقانی . گهی گفت ای قدح شب رخت بندد تو بگری تلخ تا شیرین بخندد. نظامی . برون رفت و زآن گنجدان رخت بست بدان گنج و گوهر نیالود دست . نظامی . دلا منشین که یاران برنشستند بنه بربند کایشان رخت بستند. نظامی . به اندیشه ٔ کوچ می بست رخت . نظامی . خنک هوشیاران فرخنده بخت که پیش از دهل زن ببندند رخت . (بوستان ). وز آنجا کرد عزم رخت بستن که دانش نیست بیحرمت نشستن . سعدی . نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم . سعدی . نه آسایش در آن گلزار ماند کز او گل رخت بندد خار ماند. جامی . دوست گفتم ز گفت خود خجلم دوستی رخت بست از تهران . ملک الشعراء بهار. ♦ رخت سفر بستن ؛ آماده ٔ سفر شدن . مهیای کوچ گردیدن . ساز سفر آراستن . آماده ٔ رحلت گشتن : گروهی مردمان را دید هر یکی را به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته . (گلستان ). کاروان رخت سفر بست و از آن می ترسم که کنم گریه و سیلاب برد محمل را. ؟ ◄ مردن . (ناظم الاطباء). کنایه از مردن . (لغت محلی شوشتر). کنایه از سفر کردن آخرت .(از برهان ) : چه با رنج باشی چه با تاج و تخت ببایدت بستن بفرجام رخت . فردوسی . چه با گنج و تخت و چه با رنج سخت ببندیم هر گونه ناچار رخت . فردوسی . سیاهی بپوشید و در غم نشست چو وقت آمد او نیز هم رخت بست . نظامی . ♦ رخت کسی را بر تخته (تابوت ) بستن ؛ کشتن . (یادداشت مؤلف ) : بدو گفت کای ترک برگشته بخت همین دم ببندمت بر تخته رخت . فردوسی .