رخت کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رخت کشیدن . [ رَ ک َ /ک ِ دَ ] (مص مرکب ) منتقل شدن . (از فرهنگ رازی ). راهی شدن . سفر کردن . کوچ کردن . عزیمت کردن : بدان باره اندر کشیدند رخت در شارسان را ببستند سخت . فردوسی . بکشید سوی احمد مرسل رخت بربست زآن دیار کرم بارش . ناصرخسرو. فیض حق هر جا که مردی دید رخت آنجا کشد. سیدحسن غزنوی . عشق آمد و خاص کرد خانه من رخت کشیدم از میانه . نظامی . ندارم جز تویی کآنجا کشم رخت نه تاجی به ز تو کآنجا زنم تخت . نظامی . وطن خوش بود رخت آنجا کشیدند ملک را تاج و تخت آنجا کشیدند. نظامی . دلیران به صحرا کشیدند رخت به کین خواه زنگی کمر کرده سخت . نظامی . چو آمد کنون ناتوانی پدید به دیگر کده رخت باید کشید. نظامی . بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم . حافظ. اشک گرمم چون ز هامون رخت بر جیحون کشید رازداران صدف را آب در گوهر بسوخت . طالب آملی . کلیم رخت به بازار می فروشان کش بسان شیشه ٔ خالی دماغ ما خشک است . کلیم کاشی . ♦ رخت بیرون یا برون کشیدن از جایی ؛ خارج شدن از آنجای . بیرون شدن از آنجا. بدر شدن . خارج گشتن : ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش باید برون کشید از این ورطه رخت خویش . حافظ. پیش از آن کز سیل گردد دست و پای سعی لنگ رخت خود بیرون از این ویرانه می باید کشید. صائب . ◄ حمل کردن رخت و بنه ٔ کسی . اثاث و رخت کسی را بردن . خدمتگزاری کسی کردن : من که باشم که به تن رخت وفای تو کشم به دل و دیده و جان بار بلای تو کشم . ؟ (از کلیله و دمنه ). ♦ رخت به (بر) صحرا کشیدن ؛ به صحرا رفتن . عازم صحرا شدن . راهی شدن بسوی صحرا : آتش از خوی تو گر رخت به صحرا نکشد داغ بر دل که نهد لاله ٔ صحرایی را. سیدحسین خالص (از آنندراج ). به نزدیکی ساحل چون رسیدیم ز دریا رخت بر صحرا کشیدیم . محمدقلی سلیم (از آنندراج ). ◄ مردن و سفر آخرت کردن . (ناظم الاطباء). کنایه از مردن باشد که سفر آخرت است . (برهان ). ♦ رخت به زیر زمین کشیدن ؛ مردن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣٢٥).