رد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رد کردن . [ رَدد / رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بازگردانیدن . (آنندراج ). بازدادن . (فرهنگ فارسی معین ). عودت دادن . پس دادن . واپس دادن . (یادداشت مؤلف ). رجعت دادن و پس فرستادن و واپس دادن و برگردانیدن و بازفرستادن . (ناظم الاطباء). ♦ رد کردن سلام ؛ جواب سلام گفتن . ◄ ادا. تأدیه کردن . پرداختن . (یادداشت مؤلف ). ◄ قبول نکردن . جواب گفتن . جواب کردن : ادعا یا عقیده ٔ او را رد کرد؛یعنی قبول نکرد. وازدن . نپذیرفتن . مقابل قبول کردن .(یادداشت مؤلف ) : و از مروت نسزد که ما را اندر این رد کرده آید مقرر گردد که چون ما را بدین اجابت کرده اند بدانچه او التماس کند اجابت تمام فرمایم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٢). معذرت حجت مظلوم را رد مکن یارب و بشنو دعاش . ناصرخسرو. رد مکن خشک جان من بپذیر که برآورد خشک سال توایم . خاقانی . تا سخنهای کیان رد کرده ای ماکیان را سرور خود کرده ای . مولوی . اگر دعوتم رد کنی ور قبول من و دست و دامان آل رسول . (بوستان ). به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد. (بوستان ). گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست گر نامه رد کنند گناه از رسول نیست . سعدی . ما رابجز تو در همه عالم عزیز نیست گر رد کنی بضاعت مزجات ور قبول . سعدی . یارب قبول کن به بزرگی و لطف خویش کآن را که رد کنی نبودهیچ ملتجا. سعدی . ای آنکه خاطر تو همه فکر بد کند هر رطب و یابسی که شنیده ست رد کند. اشرف (از آنندراج ). ◄ دور کردن . راندن . مردود کردن . دفع کردن . (ناظم الاطباء) : کهربای دین شده ستی دانه را رد کرده ای کاه بربایی همی از دین بسان کهربا. ناصرخسرو. هم رد مکنش که رادمردان حرمت دارند مادران را. خاقانی . ای که گفتی بد مکن خود بد مکن گفته ٔ خود را تو از خود رد مکن . سعدی . ◄ بمجاز بر قی و استفراغ اطلاق کنند. (آنندراج ). ◄ محو کردن . ◄ فسخ کردن . (ناظم الاطباء). ◄ گذرانیدن . کسی را از جایی عبور دادن . ◄ مردود کردن . رفوزه کردن [ در امتحان ] . (فرهنگ فارسی معین ).