رساندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رساندن . [ رَ / رِ دَ ] (مص ) رسانیدن . کسی یا چیزی را به جایی یا نزد کسی بردن . (فرهنگ فارسی معین ). رسانیدن . آوردن . فرستادن . بردن : مرا با سپاهم بدان سو رسان از اینها یکی را بدین سو ممان . فردوسی . شود تا رساند سوی شاهزاد بگفت آن زمان با فرنگیس شاد. فردوسی . شه آن کاردان را که کشتی رهاند بفرمود تا کشتی آنجا رساند. نظامی . با آنهمه تنگی مسافت آنجاش رسانم از نظافت . نظامی . چو دریا بریدند یک ماه بیش به خشکی رساندند بنگاه خویش . نظامی . به نهایت رسان تو خط وجود نقطه ٔ اصل از انتها بردار. اوحدی . همی گفت ای فلک با من چه کردی رساندی آفتابم را به زردی . جامی . ♦ به پایان رساندن سخن یا چیزی ؛ تمام کردن آن . خاتمه دادن آن . به آخر رسانیدن . به پایان آوردن . بسر بردن . اتمام آن : سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم . سعدی . ◄ چیزی را به چیزی متصل کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : مرز خراسان به مرز روم رساند لشکرشرق از عراق درگذراند. منوچهری . گر نبارد فضل باران عنایت بر سرم لابه بر گردون رسانم چون جهود اندر فطیر. سعدی . ◄ پیوستن و الحاق کردن صفتی چون خوبی، بدی، محنت و جز اینها به دیگری : دشمن و دوست به کام دل این خسرو باد مرساناد خداوند به رویش تعبی . منوچهری . نه بر بی گنه بدرسانند نیز نه از بی گزندان ستانند چیز. اسدی . ناکس به تو جز محنت و خواری نرساند گر تو بمثل بر فلک و ماه رسانیش . ناصرخسرو. امیدوار بود مردمان به خیر کسان مرا به خیر توامید نیست شر مرسان . سعدی . ♦ آب به آب رساندن ؛ پیوستن آب به آب . پیوند دادن آب به آب . کنایه از اشک پی درپی و لاینقطع ریختن : به آن رسید که خاک از میان کناره کند ز بس که چشم ترم آب را به آب رساند. نظام دست غیب (از آنندراج ). ♦ آواز به آواز رساندن ؛ پی درپی و لاینقطع خواندن . خواندن آواز بدنبال هم . پیاپی بانگ و آواز درآوردن : بانگ جرس قافله ٔ راست روانم در بادیه آواز به آواز رسانم . سالک یزدی (از آنندراج ). ♦ آه به آه رساندن ؛ پی درپی آه کشیدن . آه متوالی کشیدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ چیزی را به دست کسی دادن . تسلیم کردن . (فرهنگ فارسی معین ). دادن . رسانیدن : چو گردد آگه خواجه ز کارنامه ٔ من به شهریار رساند سبک چکامه ٔ من . بوالمثل . به کام خویش رسم گر به من رسانی زود برسم هر سال آن حرف آخرین جمل . مسعودسعد. به نادانان چنان روزی رساند که دانا اندر آن عاجز بماند. سعدی . زنخدان فروبرد چندی به جیب که بخشنده روزی رساند ز غیب . سعدی . ♦ بازرساندن ؛ بازبخشیدن . بازگرداندن : رسان باز با من مرا راه کن سوی اوی و این رنج کوتاه کن . فردوسی . و نومید نیستم از فضل ایزد عز ذکره که آنها را به من بازرساند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٧). ♦ گزند رساندن ؛ صدمه زدن . آسیب رسانیدن . صدمه و زیان وارد کردن : اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه . (بوستان ). ◄ بمجاز، بخشیدن : یکی را داد بخشش تا رساند یکی را کرد ممسک تا ستاند. نظامی . ◄ ابلاغ کردن خبر یا پیامی . (فرهنگ فارسی معین ): نخستین درودی رسانم به شاه از آن داغ دل شاه توران سپاه . فردوسی . همه پاسخ من به شنگل رسان که من دیر ماندم به شهر کسان . فردوسی . ز بهر سیاوش پیامی دراز رسانم به گوش سپهبد به راز. فردوسی . درودی رسانم به شاه جهان ز زال سپهبد گو پهلوان . فردوسی . با حاجبی بگوی نهانی تو این حدیث تا حاجب این سخن برساند به شهریار. منوچهری . اگر ترا اذن دهد درآی و او را تحیت و سلام ما برسان . (قصص الانبیاء ص ٢٤٢). ز من به جد شبیر و شَبَر درود رسان به حشر با شَبَر انگیزو با شبیر مرا. سوزنی . سلام من که رساند بدان خجسته دیار که هست مجمع احباب و محضر احرار. جمال الدین اصفهانی . برون زآنکه پیغام فرخ سروش خبرهای نصرت رساند به گوش . نظامی . آن رساند آنچه بود شرط پیام وین شنید هرچه بود شرط کلام . نظامی (از شعوری ). مرد بازرگان پذیرفت آن پیام کو رساند سوی جنس از وی سلام . مولوی . شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند. سعدی . ای باد اگر به گلشن روحانیان روی یار عزیز را برسانی دعای یار. سعدی . حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را. حافظ. ز دلبرم که رساند نوازش قلمی کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی . حافظ. ◄ ایصال . موفق گردانیدن . سوق دادن . نائل گردانیدن به . فائز کردن به . فوز دادن به . (یادداشت مؤلف ): وز آن پس چنین گفت کای تیره بخت رسانم ترا من به تاج و به تخت . فردوسی . چو یزدان کسی را کند نیکبخت ابی کوشش او را رساند به تخت . فردوسی . نشان ار توانی تو دادن مرا دهی و به شاهی رسانی ورا. فردوسی . ز نادان گریزی به دانا شتابی ز محنت رهانی به دولت رسانی . منوچهری . ایزد کرده ست وعده با ملک ما کش برساند بهر مراد دل ما. منوچهری . ناکس به تو جز محنت و خواری نرساند گر تو بمثل بر فلک و ماه رسانیش . ناصرخسرو. زیرا که وی [ یعنی دبیری ] که مردم را از مردمی به درجه ٔ فرشتگی رساند و دیوان را از دیوی به مردمی رساند. (نوروزنامه ). شبان چون به شه نیکخواهی رساند مدارای شاهش به شاهی رساند. نظامی . دل دردمند سعدی ز محبت تو شد خون نه کشی به تیغ هجرش نه به وصل میرسانی . سعدی . تا به جایی رساندت که یکی از جهان و جهانیان بینی . هاتف اصفهانی . قلم گفتا که من شاه جهانم قلم زن را به دولت میرسانم . ؟ ◄ در بیت ذیل بمجاز به معنی تزویج کردن است . (یادداشت مؤلف ) : همان روز قیصر سقف را بخواند به ایوان و دختر به میرین رساند. فردوسی . ◄ پروراندن . بالغ کردن . (فرهنگ فارسی معین ).