رسوا شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسوا شدن . [ رُس ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تهتک . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). مفتضح گشتن . بی آبرو شدن . از اعتبار و آبرو افتادن . ظاهر شدن زشتیها و بدیها و عیبها. (یادداشت مؤلف ). افتضاح . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ارتحاض . (منتهی الارب ). خزی . (ترجمان القرآن ) : ملکان رسوا گردند کجا او برسد ملک او باید کاو هرگز رسوا نشود. منوچهری . ای آدمی ار تو علم ناموزی چون مادر و چون پدر شوی رسوا. ناصرخسرو. چون عمرو عاص پیش علی دی مه پیش بهار عاجز و رسوا شد. ناصرخسرو. لاجرم از بیم که رسوا شوی هیچ نیاری که بمن بگذری . ناصرخسرو. ورنه رسوا شوی به سنگ سیاه از سپیدی رسد سیه رویی . خاقانی . مفلسان گر خوش شوند از زرّ قلب لیک آن رسوا شود در دار ضرب . مولوی . آنچه با معنی است خود پیدا شود و آنچه بیمعنی است خود رسوا شود. مولوی . نه اندیشه از کس که رسوا شدی نه طاقت که یک دم شکیبا شوی . سعدی . آن کز تو گرفت کینه اندر دل شد بر سر خلق در جهان رسوا. ؟ ♦ امثال : پسته ٔ بی مغز اگر لب واکند رسوا شود . ؟ خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو . (امثال و حکم دهخدا ج ٤ ص ١٩٥٠). هرکه با رسوا نشیند عاقبت رسوا شود . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٧٥٢). ◄ فاش شدن . آشکار شدن : چه خیال است که دیوانه ٔ شیدا نشویم بوی مشکیم محال است که رسوا نشویم . صائب تبریزی .