رسوا نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رسوا نمودن . [ رُس ْ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) بی آبرو کردن . زشتیهای نهانی اعمال کسی را فاش ساختن . رسوا کردن . (از یادداشت مؤلف ). ذأم . ذحم . (منتهی الارب ) : خنده رسوا می نماید پسته ٔ بی مغز را چون نداری مایه از لاف سخن خاموش باش . صائب تبریزی . چنان رسوا نمودم تقوی ِ دیرینه ٔ خود را که کردم ریش قاضی خرقه پشمینه ٔ خود را. آرزو اکبرآبادی (از ارمغان آصفی ). و رجوع به رسوا کردن شود.