رس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رس . [ رَ ] (نف مرخم، ن مف مرخم ) رسنده . وارسنده . همیشه بطور ترکیب استعمال می شودمانند دسترس یعنی چیزی که می توان بدان دست رسانید و... (ناظم الاطباء). به معنی فاعل که وارسنده باشد. (برهان ). رسنده به چیزی و در این معنی غیر مرکب مستعمل نیست چون دادرس و فریادرس و... (آنندراج ). اسم فاعل از مصدر رسیدن است در صورتی که با لفظ دیگر مرکب شود مثل دادرس و فریادرس . (فرهنگ نظام ). در ترکیب به معنی رسنده آید: بازرس . بررس . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بازرس ؛ مفتش . (یادداشت مؤلف ). آنکه از طرف سازمان یا اداره ای به تفتیش و رسیدگی وضع اداره یا مؤسسه ای بپردازد. سمتی است در ادارات و مؤسسه ها. ♦ بررس ؛ مطالعه کننده . در تداول وزارت فرهنگ و هنر و آموزش و پرورش سمتی اداری است که دارنده ٔ آن موظف است کتابها را خواه کلاسی و خواه غیرکلاسی بخواند و بررسی کند و نظر دهد. ویراستار. ویرایشگر. ♦ دادرس ؛ که به داد مردم برسد. که به فریاد مردم برسد. فریادرس .که به شکایت و تظلم مردم رسیدگی کند. ۩ قاضی نشسته . (یادداشت مؤلف ). قاضی . (لغات فرهنگستان ایران ). رجوع به همین کلمه در حرف «د» شود. ♦ دسترس ؛ چیزی که میتوان بدان دست رسانید. (ناظم الاطباء) : گرم دسترس باشد از روزگار کنم بر غرض شاه را کامکار. نظامی . تو بر خیر و نیکی دهم دسترس . نظامی . رجوع به دسترس در حرف «د» شود. ♦ صدارس ؛ مسافت راهی که صدا بدانجا برسد. و رجوع به صدا و صدارس شود. ♦ عقل رس ؛ که عقل بدان برسد. که خِردبدان راه رساند. ۩ که عقلش برسد. که عقلش کامل شود. بالغ. عاقل . کامل . (یادداشت مؤلف ). ♦ غوررس ؛ بازرس . محقق . بررس . که به چگونگی امر رسیدگی و دقت نماید. رجوع به غوررس شود. ♦ فریادرس ؛ کسی که به فریاد شخص میرسد و وی را نگاهداری می کند و از وی یاری می نماید. (ناظم الاطباء) : کز ایران و توران نبینند کس نخواهیم یاران و فریادرس . فردوسی . نیفتد در این طشت فریاد کس که بربسته شد راه فریادرس . فردوسی . پناهنده را بود فریادرس . نظامی . و رجوع به فریادرس در جای خود شود. ♦ کاررس ؛ که به کار برسد. که به کار رسیدگی کند. فریادرس . دادرس . (یادداشت مؤلف ). ◄ مخفف رسیده . (یادداشت مؤلف ). ♦ تیررس ؛ که تیر بدان برسد. مسافت راهی که تیر بدان برسد. (یادداشت مؤلف ). رجوع به همین کلمه در حرف «ت » شود. ◄ رسیده شده و بالغ و نضج گرفته . (ناظم الاطباء). پخته . ♦ پیش رس ؛ میوه ای که زودتر از دیگر میوه ها پخته گردد. ♦ خانه رس ؛ که در خانه رسیده باشد. میوه که در خانه پخته و رسیده باشد : کند هرکسی سیب را خانه رس ولی خوش نیاید به دندان کس . نظامی . که ناخوش بود میوه ٔ خانه رس . نظامی . رجوع به همین کلمه در حرف «خ » شود. ♦ دیررس ؛ میوه ای که دیرتر برسد و پخته گردد. ♦ زودرس ؛ میوه ای که زودتر برسد. پیش رس . رجوع به همین ترکیبات در جای خود شود. ♦ نارس ؛ کال و نارسیده . ♦ نورس ؛ تازه رس . که تازه رسیده باشد. میوه ای که تازه رسیده باشد. درختی که تازه نضج و نمو کرده باشد. جوانی که تازه بالغ شده باشد. رجوع به نورس در جای خود شود. ♦ نیم رس ؛ چیزی که بخوبی نرسیده و نضج نگرفته باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به نیم رس در جای خود شود. ◄ (اِمص ) رسیدن و وارسیدن باشد. (برهان ). رسیدن . (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ جهانگیری ). ◄ (فعل امر) امر به رسیدن هم هست یعنی برس و وارس . (برهان ). امر از رسیدن یعنی برس . (آنندراج ) (انجمن آرا) (از فرهنگ جهانگیری ). صیغه ٔ امر از رسیدن . (از شعوری ج ٢ ص ١٨).امر از مصدر رسیدن است که در تکلم با اضافه ٔ باء (برس ) استعمال شود. (فرهنگ نظام ). رجوع به رسیدن شود.
رس . [ رَ ] (اِ) درخت انگور. (ناظم الاطباء). ظاهراً صورتی است از رز. ◄ ریسمان و طناب . (ناظم الاطباء) (برهان ). رسن . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ). در ضرورت شعری مخفف رسن (تناب ) استعمال میشود. (فرهنگ نظام ) : بگرد دانا گرد و رکاب دانا بوس رکاب میر چه بوسی مگر همی ز رسی . ناصرخسرو. ظاهراً مخفف ریس است (ریسمان ) و در این صورت بکسر اول باید باشد. ◄ کمند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ). ◄ گلوبند زنان و گردن بند. (ناظم الاطباء). گلوبند باشد. (فرهنگ اوبهی ). گلوبند زنان . (از برهان ) (از آنندراج )(انجمن آرا) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ زر گداخته . (ناظم الاطباء). ◄ میوه ٔ خام و شراب خام که قابل خوردن نباشد. (آنندراج ). ◄ گل ناشکفته . (از آنندراج ). ◄ هر فلزی که آن را کشته باشند. (ناظم الاطباء). طلا و نقره و مس و سیماب و سرب و آهن و هر چیز از فلزات که آنرا کشته باشند. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ). هر یک از فلزات کشته را رس می گویند و جمع آن رساین . (برهان ) (آنندراج ). ◄ (ص ) پوسیده و فاسدشده . ◄ مفسد و مخرب . (ناظم الاطباء). مفسد و فاسدکننده . (از برهان ). ◄ فتنه انگیز. ◄ صلب و سخت و استوار و محکم و مضبوط. (ناظم الاطباء). محکم و سخت . (برهان ) : وردینج آماس دموی است که اندر پلک چشم آید و سبب آن بسیاری ماده است که از دماغ فرودآید، گاه باشد که این آماس رس گردد، و گاه باشد که بژه ها بر پشت پلک برآید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ پرخوار و شکم پرست و اکول . (ناظم الاطباء). آنرا گویند که بر خوردن حریص باشد و عرب آن را اکول گویند. (فرهنگ سروری ). شکمخواره و پرخور و حریص در چیز خوردن را گویند و به عربی اکول خوانند و بدین معنی بضم اول نیز آمده است . (برهان ). گلوبنده . شکمخواره . (لغت فرس اسدی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔنخجوانی ) (فرهنگ فارسی معین ). گلوبنده بود یعنی رژدبه خوردن . (لغت فرس اسدی ). گلوبنده و بسیارخواره بود. (حاشیه ٔ لغت فرس اسدی نسخه ٔ کتابخانه ٔ نخجوانی ). بسیارخوار. (از شعوری ج ٢ ص ٢٣) : رسی بود گویند شاه رسان همه ساله چشمش به چیز کسان . ابوشکور بلخی (از فرهنگ سروری ). و رجوع به رُس شود.
رس . [ رُ ] (اِخ ) دنیسن . خاورشناس نامی انگلیسی که درباره ٔ رودکی و احوال و اشعار وی تحقیقاتی دارد و نیز متن یونانی مقالةاللام از کتاب الحروف ارسطو (مقاله ٔ دوازدهم ) را بسال ١٩٢٤ م . انتشار داد و بسال ١٩٢٨ م . ترجمه ٔ انگلیسی آن را منتشر کرد و دکتر عفیفی در ترجمه ٔ خود آنرا اساس کار قرار داده است . رجوع به تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص ٣٤٢ و فهرست احوال و اشعار رودکی شود.