رشک آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رشک آمدن . [ رَ م َ دَ ] (مص مرکب ) به رشک آمدن . حسد ورزیدن . حسادت کردن، که بیشتربا «به » یا «از» آید. (یادداشت مؤلف ) : ببارید بر چهره چندان سرشک کز آن آمدی ابر و باران به رشک . شمسی (یوسف و زلیخا). اگر رشک آید از تو شهر یاران را عجب نبود که شاهی و جوانی و جوانبختی به هم داری . امیرمعزی . رشکم آید که کسی سیر نظر در تو کند باز گویم که کسی سیر نخواهد بودن . سعدی . رشک آیدم ز مردمک دیده بارها کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست . سعدی . به خاکم رشک می آید که بر وی می نهی پایت که سعدی زیر نعلینت چه بودی گر توانستی . سعدی . رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید. سعدی . دی فاخته ای بر سر شاخی با جفت می گفت غمی که در دلش بود نهفت رشک آمدم از حالش و با خود گفتم شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت . سعدی . مرا بر اختر اقبال ساغر رشک می آید که در هر گردشی جان دگرمی گیرد از مینا. صائب . رشکم آید چون ببینم یار بااغیار بود هرچه بادا بادیا اغیار یا خود می کشم . ابوالمعانی (از شعوری ).