رعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ) [ ع. ] (مص م.) چرانیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) [ ع. ] (مص م.) چرانیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رعی . [ رَع ْی ْ ] (ع مص ) چرانیدن . (ترجمان القرآن جرجانی ) (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ) (دهار) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). به چرا بردن [ گوسفندان و مانند آنها را ]. (از فرهنگ فارسی معین ). مصدر به معنی رعایة. (ناظم الاطباء). چراندن . چرانیدن . شبانی . (یادداشت مؤلف ) : فعودوا الی ارضکم فی الحجاز لاکل الضباب و رعی الغنم . ابونواس . علم موسی وار اندر رعی خود او بجا آرد به تدبیر خرد. مولوی . ◄ چریدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ترجمان القرآن جرجانی ) (از غیاث اللغات ) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (لازم و متعدی است ) (از منتهی الارب ). رجوع به رعایةشود. ◄ نگاهبانی . (غیاث اللغات از منتخب اللغات و لطائف اللغة). نگاه داشتن حق کسی را. رعوی . (منتهی الارب ). نگه داشتن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (از اقرب الموارد). ♦ رعیاً لک ؛ خدا نگاهدار تو باد. (از یادداشت مؤلف ). خدا حافظ تو باد، مفعول مطلق است . (از اقرب الموارد). مفعول به است برای فعل محذوف بتقدیر: اسأل اﷲرعیاً لک . (از المنجد). ◄ چشم داشتن غروب نجوم را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
رعی . [ رِ ع ْی ْ ] (ع اِ) علف و گیاه . ج، اَرعاء. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گیاهان که ستوران می خورند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و لطائف ) (آنندراج ) .