رفاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رفاف . [ رِ ] (ع اِ) ج ِ رف . (یادداشت مؤلف ) (از اقرب الموارد) : بر در او چون نیابی آن شکاف سخت ناپیدا در او چندین رفاف . مولوی .
رفاف . [ رَ ] (اِ) حناست . (از مجعولات شعوری ج ٢ ورق ٨).
رفاف . [رَف ْ فا ] (ع ص ) براق . مانند اقحوان (بابونه ). (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) رفوگر : کرده در کار علم رفاف کار قرمزی ریشه ٔ نعلک زده نعلم در آتش میکند. نظام قاری (دیوان ص ٥٧).