رقاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رقاب . [ رِ ] (ع مص ) مصدر به معنی مراقبة. (منتهی الارب ). نگاهبانی کردن چیزی را. ◄ ترسیدن : راقب اﷲ فی امره ؛ ای خافه . (ناظم الاطباء). رجوع به مراقبة شود.
رقاب . [ رِ ] (ع اِ) ج ِ رَقَبَة به معنی گردن . (از فرهنگ نظام ) (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). (ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥٢) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب . منوچهری . زیر رکاب و علم فاطمی نرم شود بی خردان را رقاب . ناصرخسرو. تیغها جز در قراب رقاب قرار نمی گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٤٩). رجوع به رقبة شود. ♦ رقاب المزاود ؛ لقبی است که عربیان به ایرانیان داده اند. (ناظم الاطباء). لقبی است مرعجمیان را. (یادداشت مؤلف ). عجم را گویند بسبب سرخی رنگ شان . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ♦ رقاب نهادن به فرمان کسی ؛ گردن نهادن به فرمان او. به اطاعت وی درآمدن . اطاعت و فرمانبرداری او را قبول کردن : خدایگان جهان سیف دولت آنکه بطبع نهاده اند به فرمان وی ملوک رقاب . مسعودسعد. ♦ غلاظالرقاب ؛ اجلاف . (از اقرب الموارد). ♦ مالک الرقاب ؛ صاحب گردنها؛ کنایه از مولی و بزرگ وفرمانروا. (یادداشت مؤلف ). رجوع به ماده ٔ مالک الرقاب و ترکیب مالک رقاب در ذیل همین ماده شود. ♦ مالِک ِ رِقاب ؛ صاحب گردنها. سرور. مولا : خسرو اعظم آفتاب ملوک ظل حق، مالک رقاب ملوک . خاقانی . ♦ مالِک رِقاب ؛ مالک الرقاب . مولا. مولی . (یادداشت مؤلف ). سرور: نگوید غزل و آفرین هم نخواند که معشوق و مالک رقابی نبیند. خاقانی . جمله بدین داوری بر در عنقا شدند کاوست خلیفه ٔ طیور داور مالک رقاب . خاقانی . رجوع به ماده ٔ مالک رقاب و نیز ترکیب مالک الرقاب در ذیل همین ماده و معنی شود. ◄ غلامان و کنیزان . (فرهنگ نظام ) : چرخ ترنجی به صبح ساخته نارنج زر از پی اسب ملک مالک رق و رقاب . خاقانی .