رمال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ مّ) [ ع. ] (ص.) فالگیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ ع. ] (اِ.) جِ رمل. ۱- ریگها. ۲- ریگستانها.
(رَ مّ) [ ع. ] (ص.) فالگیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمال . [ رُ ] (ع اِ) حصیر. (منتهی الارب ). حصیر تنگ بافته شده . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). بوریا. ◄ برگهای خرما در رسن و مانند آن بافته و آن بمنزله ٔ رشته و پود است . (منتهی الارب ).
رمال . [ رِ ] (ع اِ) ج ِ رَمْل . ریگها. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).ج ِ رَمْلة. (دهار). رجوع به رَمْل شود : فرازگشت نشیب و نشیب گشت فراز رمال گشت رماد و رماد گشت رمال . قطران تبریزی . ایشان چو روز روشن و بدخواهشان چو شب ایشان سحاب رحمت و گیتی همه رمال . ناصرخسرو. از چه کند دهر جز از سنگ سخت ایدون این نرم و رونده رمال . ناصرخسرو. آن را نبرم مال همی ظن که خداوند در سنگ نهاده ست و در این خاک و رمالش . ناصرخسرو. و عدد سکان بلاد فزون تر از رمال و حصی . (جهانگشای جوینی ). گفت توچون بار کردی این رمال گفت تا تنها نماند آن جوال . مولوی .
رمال . [ رَم ْ ما ] (ع ص، اِ) بوریاگر. (مهذب الاسماء). ◄ فروشنده ٔ رَمْل . (المنجد). ◄ رَمْل کش . (ملخص اللغات خطیب کرمانی ).آنکه ادعای دانستن رَمْل کند. رمل بین . رمل انداز. فال بین . فالگو. دارنده ٔ علم رمل . (از اقرب الموارد). ♦ امثال : از گیر دزد درآمد به گیر رمال افتاد، نظیر: از چاله درآمد به چاه افتاد. از مصیبتی خلاص شد به مصیبتی بزرگتر دچار گردید. با رمال شاعر است با شاعر رمال ، با هر دو هیچکدام با هیچکدام هردو، نظیر: مثل شترمرغ که چون گوئی بپر گوید اشترم وچون گوئی بار بر گوید مرغم . و رجوع به امثال و حکم شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
مهره انداز، کف بین، فال بین