رمح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رُ مْ) [ ع. ] (اِ.) نیزه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رُ مْ) [ ع. ] (اِ.) نیزه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رمح . [ رُ ] (ع اِ) نیزه . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). چوبی است دراز با حربه ای در سر آن برای دفع و طعن دشمن . ج، رِماح، اَرماح . (از اقرب الموارد). پیغال : آهنین رمحش چو آید بر دل پولادپوش نه منی تیغش چو آید بر سر خنجرگذار. منوچهری . تیغ او و رمح او و تیر او و گرز او دست او و جام او و کلک او و پالهنگ . منوچهری . صاحب آنندراج آرد: بفارسی افعی و مار و نهال از تشبیهات اوست : شاخ نهال رمحت برکند بیخ باغی سیل سحاب جودت افزود آب سائل . خواجه جمال الدین سلمان (از آنندراج ). مار رمحت به سنان مهرشکاف آمده است شیر رایات تو در معرکه صفدر شده است . خواجه جمال الدین سلمان (از آنندراج ). آنکه گر افعی رمحش رود اندر ته خاک دل محمود برون آورد از زلف ایاز. عرفی (از آنندراج ). ♦ رمح اَظْمی ̍ ؛ نیزه ٔ گندم گون . (مهذب الاسماء). نیزه ٔ اسمر. (از اقرب الموارد). ♦ رمح ثَلِب ؛ نیزه ٔ رخنه درآورده . (مهذب الاسماء). نیزه ٔ شکاف برداشته . (از اقرب الموارد). ◄ درویشی و فاقه . (منتهی الارب ). فقر وفاقه . (از اقرب الموارد).
رمح . [ رَ ] (ع مص ) نیزه زدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (از منتهی الارب ). نیزه زدن کسی را. (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ لگد زدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). به پای زدن اسب کسی را. (از منتهی الارب ). لگد زدن اسب کسی را. (ناظم الاطباء). به پای زدن کسی را اسب و شتر و خر. (آنندراج ). لگد زدن چارپای کسی را. (اقرب الموارد). ◄ زدن ملخ سنگریزه را به دو پای خود. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ درخشیدن برق . (منتهی الارب ) (آنندراج ). درخشیدن خفیف و پیاپی برق . (اقرب الموارد).