روان خواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روان خواه . [ رَ خوا / خا ] (نف مرکب ) گدایان دریوزه را گویند. (لغت فرس اسدی ). اهل دریوزه . گدا. گدایی کننده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بمعنی ترکیبی خواهنده و بهر طرف روان است از روان بمعنی رونده . (فرهنگ نظام ). گدای دوره گرد : پدر گفت یکی روان خواه بود به کویی فروشد چنان کم شنود همی دربدر خشک نان بازجست مر او را همان پیشه بود از نخست . ابوشکور (از لغت فرس ). در آن کوی پیری روان خواه بود که دستش ز هر کام کوتاه بود. آغاجی بخارایی . گر لطف خدا رسد شود شاه آنکو پدرش بود روان خواه . لطیفی .