روان داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روان داشتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) روانه داشتن . فرستادن . ارسال کردن . روانه کردن : پس بنده بر سبیل فال این ناتمامی روان داشت امید زیارت دولت را... . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ نافذ کردن . مجری کردن . انفاذ. تنفیذ : جورت که روان دارد بر عقل و دلم فرمان بر تا نبرد جانم هرچند روا داری . فتوحی مروزی . و رجوع به روان شود. ♦ روان داشتن حکم ؛ نافذ داشتن آن . (آنندراج ) : بخواه جان و دل بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان داری . حافظ (از آنندراج ). ♦ روان داشتن کار ؛ روبراه کردن آن . انجام دادن و تمام کردن آن : که همواره کارم به خوبی روان همی داشت آن مرد روشن روان . فردوسی . ◄ جاری ساختن : تا روانم هست نامت بر زبان دارم روان تا وجودم هست خواهد بود نقشت در ضمیر. سعدی . ◄ حفظ کردن . از بر کردن . نیک آموختن . روان کردن . ♦ روان داشتن سبق و درس و ابجد و خط و سواد ؛ کنایه است از از بر داشتن سبق و درس و... . (از آنندراج ). رجوع به روان کردن و روان ساختن شود : سکوت مایه ٔ علم است زآن سبب لب جوی خموش مانده خط موج را روان دارد. شفائی (از آنندراج ).