روحانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روحانی . (اِخ ) شاعری باستانی است و از او شواهدی در لغت نامه ٔ اسدی آمده، از جمله ٔ آنها این بیت است : عزیز و قیصر و فغفور را بمان که ورت نه شار ماند نه شیرج نه رای ماند نه رام . (از لغت فرس چ عباس اقبال ص ١٥٦).
روحانی . [ نی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به روح یعنی آنچه از مقوله ٔ روح و جان باشد، جایی که میگویند این چیز روحانی است بضم و فتح هر دو خوانده اند، و در لفظ روح بفتح یا ضم راء در حالت نسبت، الف و نون می افزایند. (از غیاث ). منسوب به روح . (از المنجد) (ناظم الاطباء) : آن پیکر روحانی بنمای به خاقانی تا دیده ٔ نورانی بر پیکرت افشانم . خاقانی . چرخ اطلس سزدش جامه ٔ عیدی که در او نقش روحانی بر آستر آمیخته اند. خاقانی . رواق چرخ همه پر صدای روحانی است در آن صدا همه صیت وزیر عرش جناب . خاقانی . پیکری چون خیال روحانی تازه رویی گشاده پیشانی . نظامی . دگرباره چو شیرین دیده برکرد در آن تمثال روحانی نظر کرد. نظامی . با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست . سعدی . تا کی ای بوستان روحانی گله از دست بوستانبانت . سعدی . ♦ عالم روحانی ؛ عالم عقل و نفس و صور است و آن محیط به عالم افلاک و عالم افلاک محیط به عالم ارکان است، مقابل آن عالم جسمانی است که عبارت از فلک محیط و مافیهاست از افلاک و عناصر. (از رساله ٔ اخوان الصفاج ٣ ص ٣٣٩ و کشاف اصطلاحات الفنون چ هند ص ١٠٥٣ بنقل فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ص ٣٤٦). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و حکمة الاشراق ص ١٣ و ٣٠٨ و حاشیه ٔ ص ٢٤٢ و ٢٤٣ شود. ◄ پارسا و اهل صفا. (ناظم الاطباء). ◄ صاحب روح و جان، و کذلک النسبة الی الملک و الجن . ج، روحانیون . (منتهی الارب ). آنچه روح داشته باشد. (از اقرب الموارد). ◄ در تداول کنونی فارسی زبانان، به عالم و فقیه و طالب علوم دینی اطلاق میشود. رجوع به روحانیان و روحانیون شود. ◄ آدمی و پری، و گفته اند آنکه خود روح باشد نه تن مانند فرشتگان و پریان، و صاحب «صراح » گوید: روحانی فرشته و پری است و هر شی ٔ ذیروحی را نیز روحانی گویند و جمع آن روحانیون است . (ازکشاف اصطلاحات الفنون چ استانبول ج ١ ص ٦٠٥). ♦ روحانیان ؛ ج ِ فارسی روحانی است . (آنندراج ). فرشتگان و پریان . (غیاث ). بنی جان، یا جنیان برادران دیوان وپریان . ملائکه ای که موکل کواکب سبعه اند. (لغت محلی شوشتر خطی ) : تو نه آنی کز کفت روحانیان شکر خورند قدر خود بشناس و قوت از خوان و خان کس مخور. خاقانی . صیدگه شاه جهان را خوش چراگاه است از آنک لخلخه ٔ روحانیان بینی در او بعرالظبا. خاقانی . تنیده تنش بر رصدهای دور به روحانیان بر جسدهای نور. نظامی (از آنندراج ). پیشکش خلعت زندانیان محتسب و ساقی روحانیان . نظامی . ۩ کنایه از معشوقه ها و یاران و اهل صفا : ای باد اگر به گلشن روحانیان روی یار عزیز را برسانی دعای یار. سعدی . ♦ روحانیان عشق ؛ کسانی که عشق روحانی و افلاطونی ورزند : بهر بخور مجلس روحانیان عشق سازیم سینه مجمر سوزان صبحگاه . خاقانی . ۩ اوتاد و مردمان مقدس و مرتاضان . (از لغت محلی شوشتر خطی ). ♦ روحانی روی ؛ آنکه رویی زیبا و روحانی دارد همچون ملکوتیان : من بودم و آن نگار روحانی روی افکنده در آن دو زلف چوگانی گوی . خاقانی . ♦ طب روحانی ؛ معالجه ٔبیمار با کم کردن بعضی اعراض نفسانی و افزودن بعضی دیگر. (یادداشت مؤلف ). ◄ در اصطلاح کیمیاگران، روحانی بمعنی سیماب و جیوه است، روح نیز بهمین معنی گویند. رجوع به سیماب شود.
روحانی . [ رَ ] (اِخ ) علی بن محمدبن سلامة روحانی مقری رحبی، مکنی به ابوالحسن . از اصحاب حدیث بود. رجوع به علی بن محمد و معجم البلدان ذیل «روحا» شود.