روزه داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روزه داشتن . [ زَ / زِ ت َ ] (مص مرکب ) صوم . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). صیام . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). روزه دار بودن : رندی که بخورد وبدهد به از عابدی که روزه دارد و بنهد. (گلستان ). شنیدم که نابالغی روزه داشت بصد محنت آورد روزی بچاشت . سعدی (بوستان ). روزه دار و بدیگران بخوران نه مخور روز و شب شکم بدران . اوحدی . در تمام عمر زاهد روزه نتوان داشتن روزی خود را چرا باید از این امساک خورد. سلیم (از آنندراج ).