روزکور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روزکور. (ص مرکب ) آنکه در روز نتواند دید. مقابل شب کور. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اخفش . اجهر : من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس من چراغ عقل و آنها روزکوران هوا. خاقانی . تا شاهباز چتر تو زرین گشاد بال از بوم روزکور نزاید حسود شوم . بدر چاچی (از آنندراج ). ◄ کنایه از کسی که چیزعیان را نبیند و بغایت بی خرد باشد. (آنندراج ) : سراپرده و چارپا و ستور بسی بهتر از دشمن روزکور. فردوسی . یکی گفت کای ابله روزکور همی دست با چرخ سایی بزور. (گرشاسب نامه ). چون مرد شوربخت شد و روزکور خشکی و دردسر کند از روغنش . ناصرخسرو. نباشم چنین عاجز و روزکور که برگردم از جنگ بی دست زور. نظامی . ای چرخ روزکور نگویی چه کینت بود وز شهریار تخمه ٔ حیدر چه خواستی . ؟ (از راحةالصدور راوندی ).