روشن گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشن گردیدن . [ رَ / رُو ش َ گ َ دَ ] (مص مرکب ) روشن شدن . نورانی شدن . پرنور گشتن . ازدهار. (از یادداشت مؤلف ). ضواء. ضوء. (منتهی الارب ). ♦ دیده روشن گشتن (گردیدن ) ؛ شادمان شدن : دریغ آمدم که دیده ٔ قاصد به جمال تو روشن گردد. (یادداشت مؤلف ). ◄ آشکار شدن . واضح شدن . روشن شدن : کار ایشان است زآنسوی پری گرددت روشن چه جویی رهبری . مولوی . روشنت گردد این حدیث چو روز گر چو سعدی شبی بپیمایی . سعدی . و رجوع به روشن شدن شود.