روشن گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشن گشتن . [ رَ / رُو ش َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) روشن گردیدن . روشن شدن . تابان شدن . نورانی گشتن . مقابل تاریک شدن . (یادداشت مؤلف ). صبح شدن : تیره شد آب و گشت هوا روشن شد گنگ زاغ و بلبل گویا شد. ناصرخسرو. ◄ آشکار شدن . واضح شدن . معلوم شدن . پیدا آمدن . روشن شدن . (یادداشت مؤلف ) : هر کلمه تا بر من روشن نگشت از مخبر صادق، در این کتاب ننوشتم . (قصص الانبیاء ص ٣). باز درعواقب کارهای عالم تفکر کردم ... تا روشن گشت که نعمتهای این جهانی چون روشنایی برق است . (کلیله و دمنه ). پس از سی سال روشن گشت بر خاقانی این معنی که سلطانی است درویشی و درویشی است سلطانی . خاقانی . مجاهرت او به عصیان پیش سلطان روشن گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٢).