روغنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روغنی . [ رَ / رُو غ َ ] (اِخ ) از ملازمان اکبر شاه هند و متوفای سال ٩٨٠ هَ . ق . و شاعری لاابالی ولی دارای طبعی خوش بود. دوبیت زیر از اوست : از جفای او نمی نالم که می ترسم رقیب داند از تأثیر فریادم که از بیداد کیست . بود چون اخگری در خاک راه او دل گرمم که بردارد به بازی طفل و از دست افکند زودش . (از آتشکده ٔ آذر چ شهیدی ص ١٦٥) (از فرهنگ سخنوران ). و رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.
روغنی .[ رَ / رُو غ ] (اِخ ) دهی از دهستان چاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. سکنه ٔ آن ٥٨٩ تن . آب آن از قنات . محصول عمده ٔ آنجا غلات و لبنیات و چغندر و پنبه . راه آن اتومبیلرو. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
روغنی . [ رَ / رُو غ َ ] (ص نسبی ) منسوب به روغن . (ناظم الاطباء). ◄ عصار و روغن فروش . (آنندراج ) (انجمن آرا) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). عصار و روغنگر. (برهان ) (از آنندراج ). روغنگیر. مسکه فروش . (ناظم الاطباء). ◄ هر چیز آلوده به روغن . (از آنندراج ) (از شعوری ج ٢ ورق ٢٨). باروغن . آلوده به روغن . (یادداشت مؤلف ). هرچیز که به روغن آلوده باشد چون نان روغنی و لباس روغنی و جامه ٔ روغنی . (آنندراج ) : دل عالمی را نموده ست داغ از آن جامه ٔ روغنی چون چراغ . میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). ◄ نانی که خمیر آنرا با روغن سرشته باشند. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (برهان ) (لغت محلی شوشتر) (از شعوری ج ٢ ورق ٢٨). و رجوع به روغنینه شود. ◄ در اصطلاح نقاشان به نوعی رنگ که با مواد روغنی ترکیب شده باشد گفته می شود. مقابل رنگ لعابی که فقط از مخلوط رنگ و گل به دست آید. ♦ رنگ روغنی ؛ کنایه از رنگی که با ترکیب نوعی روغن صنعتی به دست آید. ♦ رنگ روغنی زدن ؛ در اصطلاح نقاشان رنگ آمیزی کردن درو پنجره و منازل را با رنگ روغنی . ◄ (اِخ ) جماعتی در شوشتر. (لغت محلی شوشتر).