رونده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رونده . [ رَ وَ دَ / دِ ] (نف ) نعت فاعلی از رفتن . آنکه رود. راهی . آنکه راه رود. (فرهنگ فارسی معین ). عموم روندگان را نیز گویند چه پیاده چه سواره چه اسب و چه استر. (انجمن آرا) (آنندراج ). روان شونده . (یادداشت مؤلف ). ماشی . (منتهی الارب ) : چه چیز است آن رونده تیر خسرو چه چیز است آن بلالک تیغ بران . عنصری . رسول علیه السلام گفت رونده ترین اسبان اشقر بود. (نوروزنامه ). وآن سرو رونده زآن چمنگاه شد روی گرفته سوی خرگاه . نظامی . به گلگون رونده رخت بربست زده شاپور بر فتراک او دست . نظامی . ◄ سایر. متحرک . مقابل ساکن : این گویهای هفت ستاره رونده اند. (التفهیم ). سپهری است نو پرستاره بپای جهانی است کوچک رونده زجای . اسدی . الا تا بود فریزدان پاک رونده است گردون و استاده خاک . اسدی . گردنده و رونده به فرمان حکم اوست گردون مستدیر و مه و مهر مستنیر. سوزنی . رونده ماه را بر پشت شبرنگ فرستادم به چندین رنگ و نیرنگ . نظامی . ♦ روندگان آسمانی ؛ سیارگان . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ روندگان عالم ؛ کنایه از سبعه ٔ سیاره باشد که زحل ومشتری و مریخ و آفتاب و زهره و عطارد و ماه است . (برهان ). کنایه از سبعه ٔ سیاره باشد. (آنندراج ) (از مجموعه ٔ مترادفات ص ٢٩٥). ◄ ذاهب . مقابل آینده . (از یادداشت مؤلف ) : عمر خداوندم پاینده باد درد، رونده، طرب، آینده باد. منوچهری . اندر رهند خلق جهان یکسر همچون رونده خفته و بنشسته . ناصرخسرو. ♦ رونده کوه ؛ کنایه از اسب تیزرفتار درشت اندام است : رونده کوه را چون باد می راند به تک در باد را چون کوه می ماند. نظامی . ◄ روان که به تازی جاری و مایع باشد. (از شعوری ج ورق ٢٧). روان . جاری . جری . سایل . (یادداشت مؤلف ) : آب رونده به نشیب و فراز ابر شتابنده بسوی سماست . ناصرخسرو. ◄ راهگذر. عابر. (فرهنگ فارسی معین ) : در مغاکی خزید و لختی خفت روی خویش از روندگان بنهفت . نظامی . من از شراب این سخن مست ... که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد. (گلستان ). ◄ مسافر. (فرهنگ فارسی معین ). نشراء. (ترجمان القرآن ) : روندگان مقیم از بلا بپرهیزند گرفتگان ارادت به جور نگریزند. سعدی . ◄ سوارانی که به حکم پادشاه در هر راه و هر منزل با اسبهای معین مأمور بودند که اخبار اطراف ملک را به پادشاه به تعجیل برسانند و نوند نیز به همین معنی است اکنون چاپار و اسکدار گویند و هر دوترکی است . (انجمن آرا) (آنندراج ) : رونده بر شاه برد آگهی که تیره شد آن روزگار بهی . فردوسی . ◄ سالک . (یادداشت مؤلف ) : تلمیذ بی ارادت عاشق بی زر است و رونده ٔ بی معرفت مرغ بی پر. (گلستان ). تنی چند از روندگان در صبحت من بودندظاهر ایشان به صلاح آراسته . (گلستان ). تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند. (گلستان ). روندگان طریقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز. حافظ. ◄ جاری شونده . آینده . گذرنده . مورد ذکر : سوی همه چیز راه بنماید این نام رونده بر زبان ما. ناصرخسرو. ◄ جاری . نافذ. روان . رایج . روا : دگر آنکه بسیار نامش بود رونده به هرجای کامش بود. فردوسی . رونده بدانگه بود کار من برافروخته تیز بازار من . فردوسی . نویسد به نامه درون نام او رونده شود در جهان کام او. فردوسی . که آیی خرامان سوی خان من رونده است کام تو بر جان من . فردوسی . از درازی دست و فرمان رونده مر ترا دست بر کیوان رسدگر دست بر کیوان کنی . عنصری . فرمانت رونده در همه عالم باد بدخواه ترا دم زدن اندر دم باد. منوچهری . که حکم تو بر چارحد جهان رونده است بر آشکار و نهان . نظامی .
رونده . [ رَ وَ دَ ] (اِخ ) دهی از بخش کرج شهرستان تهران .سکنه ١٠٧ تن . آب آن از قنات و رود گردان . محصول عمده ٔ آنجا غلات و بنشن و صیفی و چغندر و انگور و لبنیات . راه آن ماشین رو. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).