روند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روند. [ رَ وَ ] (اِمص، اِ) چنانکه روال در این اواخر اختراع به غلط شده و منشی ها و نویسندگان عامی در نوشته های خود می آورند و از آن روش و طریقه اراده می کنند روند نیز به معنی طریق و روش و ترتیب بکار می رود. سبک . وتیره . روال . روش . طریقه . طریق . ◄ راههای تنگ و کج و معوج کوهستانی . (یادداشت مؤلف ). ◄ (ق ) پیاپی . مستمر. دمریز. متصل . گویند: این بچه روند گریه می کند. (فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ یک روند ؛ یک ریز. پیاپی .
روند. [ رِ وَ ] (ع اِ) روند صینی . دوایی است معروف و اطباء الف زیاده کنند پس راوند چینی گویند. (منتهی الارب ). ریوند. راوند. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به راوند و ریوند شود.
روند. [ رَ وَ ] (اِخ ) دهی از بخش صومای شهرستان ارومیه . سکنه ٔ آن ١٢٣ تن . آب آن از رود نازلو و چشمه . محصول عمده ٔ آنجا غلات و توتون . صنایع دستی زنان اهالی جاجیم بافی . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).