رکنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رکنی . [ رُ ] (اِخ ) در مقام نسبت به رکن آباد شیراز گفته شود. رکن آباد شیراز را نیز گویند. (برهان ) (لغت محلی شوشتر). ♦ آب رکنی ؛ آب رکن آباد. (ناظم الاطباء) : شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است . حافظ. رجوع به رکن آباد شود.
رکنی . [ رُ ] (ص نسبی ) منسوب به رکن، مجازاً به معنی زر خالص باشدمنسوب به شخصی و آن شخص کیمیاگر بوده است . (از برهان ) (از غیاث اللغات ). زر خلص منسوب به رکن الدین که زر خالص رایج کرده و رکن الدین شخص کیمیاگر بوده . (آنندراج ). و شاید منسوب به رکن الدین یا رکن الدوله نامی از حکام و فرمانروایان باشد نه کیمیاگر : از بخشش توعالم پر جعفری و رکنی وز خلعت تو گیتی پر رومی و بهایی . فرخی . رکنی تو رکن دلم را شکست خردم از آن خرده که بر من نشست . نظامی . ♦ دینار رکنی ؛دینار منسوب به رکن . دینار که زر خالص دارد : رأی پادشاه بر وی متغیر شد... و او را به مبلغ یکهزار و هفتصد دینار رکنی مؤاخذت فرمود. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٥). ♦ زر رکنی ؛ سکه ٔ رکنی . که منسوب به رکن باشد : یک خانه دارم از زر رکنی و جعفری زآن کس که رکن خانه ٔ دین خواند جعفرش . خاقانی . ◄ گوشه دار. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ درهمهای رکنی ؛ درهمهای مربع که مهدی مؤسس حکومت موحدین دستور ضرب آن را داد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِخ ) نام طایفه ای در شوشتر. (از لغت محلی شوشتر).