رکو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رکو. [ رَک ْوْ ] (ع مص ) چاه کندن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زمین کندن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ به صلاح آوردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اصلاح کردن کار. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ آرام کردن به جایی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اقامت کردن در جایی .(از اقرب الموارد). ◄ گناه بر کسی نهادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ به زشتی صفت کردن . ◄ تأخیر کردن در کاری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). به تأخیر انداختن چیزی را. (از اقرب الموارد). ◄ بار برافزودن بر ستور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دو چندان کردن بار شتر. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ استوار کردن خیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). استوار کردن چیزی . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ باقی روز باشیدن به جایی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). اقامت در جایی به بقیه ٔ روز. (یادداشت مؤلف ).
رکو. [ رُ ] (اِ) قطعه ای از پارچه ٔ کهنه و لته . (ناظم الاطباء). جامه ٔ کهنه . (شرفنامه ٔ منیری ). رگو. جامه ٔ کهنه ٔ سوده شده، لته . (فرهنگ فارسی معین ). کهنه . خرقه . پینه . فلرز. فلرزنگ . کهنه . جنده . جندره . ژنده . لته . ریطه . پاره : رکوی حیض ؛ لته ٔحیض . (یادداشت مؤلف ). نسی ؛ رکوی حیض . (ترجمان القرآن ) : چون وقت وضع حمل شد چنانکه کسی ندانست آن بچه را در رکویی پیچید. (قصص الانبیاء ص ١٧٨). ز ایشان برست گبر و بشد یکسو بر دوخته رکو به کتف ساره . ناصرخسرو. رکویی داشت بر چشم خود بست . (تذکره ٔ دولتشاه ترجمه ٔ معینی جوینی ). پس تدبیرهای دیگر انداختند و عاقبت بر آن قرار دادند که چون شب درآید گلوی وی بیفشاریم و رکوی سنگین در دهان او نهیم آنگه آواز برآوریم که شهریار اسکندر فرمان یافت . (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). روز دیگر با رکو پیچید پا پاکش اندر صف قوم مبتلا. مولوی . فراعه ؛ رکویی که قلم در وی پاک کنند. (منتهی الارب ) (از السامی فی الاسامی ). فلرز؛ ایزاری یا رکویی بود که خوردنی در او بندند. (یادداشت مؤلف ). ◄ کرباس . (از انجمن آرا) (فرهنگ فارسی معین ) : پیش کف راد تست از غایت جود و سخا در شبه، دیبا رکو، اکسون کسا، اطلس گلیم . سوزنی . بدخواه ترا حادثه چون سایه ملازم این رنگ نیابد به ازین هیچ رکویی . انوری . ◄ چادر یک لخت و پاره . (شرفنامه ٔ منیری ). چادرشب یک لخت . (فرهنگ فارسی معین ). به معنی چادر یک لخت آمده که رکوک و رکوه نیز خوانند و به عربی ریطه گویند. (انجمن آرا). ◄ سوده و ریزیده . (شرفنامه ٔ منیری ). رگو. رگوه . رگوی . رجوع به کلمه های مذکور شود.