رکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رکن . [ رُ ] (اِخ ) سیدعاملی بن مشرف الدین حسینی . از منجمان قرن نهم هجری قمری (متولد ٨٠٠ هَ . ق .). وی کتابی بنام «پنجاه باب سلطانی » و کتابی در باب تقویم بنام «زیج جامع سعیدی » دارد که در آن تاریخ مختصر زیجهای معروف درج شده است . (فرهنگ فارسی معین ).
رکن . [ رُ ] (اِخ ) حجرالاسود. و منه فلمامسحوا الرکن حلوا و المراد المسح و الطواف و السعی و الحلق والا بمجرد مسحه لایحصل الحل . (منتهی الارب ). این برفراز آنکه تو گوییش حاجی است انگار کو به مکه ورکن و صفا شده ست . ناصرخسرو. کعبه ٔ شرف و علم خفیات کتابی است ویشان به مثل کعبه ٔ رکنند و صفایند. ناصرخسرو. اگر فضل رسول از رکن و زمزم جمله برخیزد یکی سنگی بود رکن و یکی شورا بچه زمزم . ناصرخسرو. به زمزم و عرفات و حطیم و رکن و مقام به عمره و حجر و مروه و صفا و منی . ادیب صابر. رکن های دیگر مکه عبارتند از: رکن شامی . رکن غربی یا عراقی . رکن یمانی . رکن اسود. رجوع به تاریخ مکه تألیف فاکهی ص ٧٣ وهمین ترکیبات در ردیف خود شود.
رکن . [ رُ ] (ع اِ) کرانه ٔ قویتر چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). جزو اعظم هر شی ٔ. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کرانه ٔ هر چیزی . (دهار). ج، اَرکان و اَرکُن . (المنجد). جانب . (دهار). جانب قوی چیزی . (غیاث اللغات ). کرانه . (ترجمان القرآن جرجانی ). کرانه ٔ کوه . (غیاث اللغات ) (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (آنندراج ) (دهار). ◄ امر بزرگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کار بزرگ . (از اقرب الموارد). کار مهم . (ناظم الاطباء). ◄ هر امر که باعث قوه و غلبه و شوکت باشد مثل ملک و لشکر و مانند آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ارجمندی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عزت و مناعت . ج، ارکان . (از اقرب الموارد). ◄ قوت و غلبه . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). قوت . شدت . عز. (یادداشت مؤلف ). ◄ در تداول جغرافیای قدیم، گوشه . (دهار) (غیاث اللغات ). کناره . دیوار. کنج دیوار. گوشه . (کشاف زمخشری ): حجاج در مکه آمد و بفرمود تا آن رکنی راکه به سنگ منجنیق ویران کرده بودند آباد کنند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٩). عبداﷲ مسجد مکه را حصار گرفت و جنگ سخت شد و منجنیق سوی خانه روان شد و سنگ می انداختند تا یک رکنی را فرودآوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٦). شکل ارکان پارس و شکل ولایت پارس چنان افتاده است که قسمت حدود شرقی و غربی و شمالی و جنوبی بر چهار رکن می افتد نه بر چهار حد، و مثال آن مربعی است که هر زاویه ای از آن به یکی از آن حدود می رسد...و فرق میان ارکان و حدود آن است که ارکان چهار زاویه ٔ مربع باشد و حدود چهار پهلوی مربع. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٢٠). و ارکان پارس این است رکن شمالی متاخم اعمال اصفهان است و سرحد میان پارس .... رکن شرقی متاخم اعمال کرمان است ... رکن غربی متاخم اعمال خوزستان است . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٢١). ◄ ستون و بنیاد. (لغت نامه محلی شوشتر). ستون . ستونی که بدان چیزی تکیه کند. عمود. (ناظم الاطباء) : بنشاند آبش آذرش بگریزد آب از آذرش یک رکن او چون دوست شد دشمن شود آن دیگرش . ناصرخسرو. طایفه ای از جهت ..... و به جان پای بر رکنی لرزان نهاده . (کلیله و دمنه ). برزویه گفت : قویتر رکنی بنای مودت را کتمان اسرار دوستان است . (کلیله ودمنه ). دو امام زمان دو رکن الدین دو قوی رکن کعبه ٔ اسرار. خاقانی . یک خانه دارم از زر رکنی و جعفری زآن کس که رکن خانه ٔ دین خواند و جعفرش . خاقانی . رکنی تو رکن دلم را شکست خردم از آن خرده که بر من نشست . نظامی . دین را سور و یا خود سوار است و ملک را رخ و یا عقار و عزت را رکن و غرار.... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٣). ♦ رکن دین ؛ و رکن الدین، ستون دین . که مردم بدو تکیه و اعتماد کنند و از القاب بود : کر و فر و آب و تاب و رنگ بین فخر دنیا خوان مر او را رکن دین . مولوی . ♦ رکن رکین ؛ ستون محکم . (ناظم الاطباء). ۩ جزء عمده از هر چیز. (ناظم الاطباء). ۩ عضو عمده ٔ بدن . (منتهی الارب ). ◄ بزرگ . سرور. رئیس قوم . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پناه و پشتی و پشتیبان . (ناظم الاطباء) : فرمود بزرگترین رکنی ما را و قویتر.... ابوسعید مسعود است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٧). از سلطان معظم که بقاش باد و او را بزرگتر رکنی است خشنود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٦). حاجب فاضل ... ما را امروز بجای پدر است و دولت را بزرگتر رکنی وی است . (تاریخ بیهقی ) . و سپاس و منت از ایزد تعالی که خطه ٔ اسلام را به جمال عدل و کمال فضل اعدل ملوک رکن الدنیا والدین ... ابوالمظفر قلج طمغاج خان ... بیاراست . (سندبادنامه ص ٨). عرش ؛ رکن چیزی . (منتهی الارب ). ◄ خویش و قریب . (غیاث اللغات از شرح نصاب ) (آنندراج ) . ◄ عنصر. مایه . ماده : چهار ارکان : مواد اربعه . عناصر اربعه . چهار اخشیجان . ج، ارکان . هر یک از طباع چهارگانه . ارکان اربعه . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح فلسفه ) اسطقس . (یادداشت مؤلف ). هیولی . ارکان . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به هیولی و اسطقس شود. ◄ (اصطلاح فقهی ) امری که نقصان و یا زیاد شدن آن مبطل عمل است اگر چه بدون قصد صورت گیرد. تکبیرةالاحرام و رکوع از جمله اعمالی هستند که رکن نماز محسوب می گردند. (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح عروض ) در اصطلاح عروض هر یک از میزانها یا افاعیل را گویند مانند مفاعیلن و مستفعلن و فاعلن و... ♦ رکن سالم ؛ آن است که چنانچه در اصل وضع شده است همچنان باشد بی زیاد و کم . مانند مفاعیلن [هزج ] و فاعلاتن [رمل ] که بدون افزودن یا کم کردن حرفی بطورسالم بیاید. (از مرآة الخیال ص ٩٧). ♦ رکن غیرسالم ؛ آنکه در او تغییری واقع شود از زیاده کردن چیزی بر او یا کم کردن چیزی از او، اما زیاده کردن چنانکه در میان لام و نون مفاعیلن الف زیاده سازی و مفاعیلان گویی، و اما نقصان چنانکه نون و حرکت لام مفاعلین را بیندازی ومفاعیل گویی و رکن غیرسالم را مزاحف خوانند و تغییری که در رکنی واقع شود آن را زحاف گویند. (از مرآة الخیال ص ٩٧). رجوع به المعجم از ص ٣٢ ببعد شود. ◄ (اصطلاح نظامی ) هر یک ازپنج قسمت لشکر از مقدم و ساقه و میمنه و میسره و قلب . (یادداشت مؤلف ). ◄ هریک از بخش های چهارگانه ٔ ستاد ارتش . ♦ رکن اول ؛ شامل شعب : آمار، ترفیعات، قضایی . ♦ رکن دوم ؛ شامل شعب : جرایم، امور احتیاطی مربوط به جنگ . ♦ رکن سوم ؛ شامل شعب : آموزش و تربیت سربازی . ♦ رکن چهارم ؛ شامل تدارکات ارتش (تهیه ٔ آذوقه و پوشاک ). (فرهنگ فارسی معین ).