رگ زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رگ زدن . [ رَ زَ دَ ] (مص مرکب ) خون گرفتن . (آنندراج ).فصد. (تاج المصادر) (دهار) (منتهی الارب ). فصد کردن .رگ گشادن . (آنندراج ). رجوع به فصد شود : رگ زدن باید برای دفع خون رگ زنی آمد بدانجا ذوفنون . مولوی . اگر زنند رگش باخبر نمی گردد کسی که گردش چشم تو کرد بیخبرش . صائب (از آنندراج ). ♦ مگس را در هوا رگ زدن ؛ دچار عسرت و تنگدستی بودن : چون قدم با شاه و بابگ می زنی چون مگس را در هوا رگ می زنی . مولوی . چه عطا ما بر گدائی می تنیم مر مگس را در هوا رگ می زنیم . مولوی .