رگ زن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رگ زن . [ رَ زَ ](نف مرکب ) فصاد. (ملخص اللغات خطیب کرمانی ) (دهار).نشترزن . فصاد و جراح . (آنندراج ). حجام : آمد آن رگ زن مسیح پرست شست الماسگون گرفته به دست . عسجدی . رگ زدن باید برای دفع خون رگ زنی آمد بدانجا ذوفنون . مولوی . پس طبیب آمد به دارو کردنش گفت چاره نیست هیچ از رگ زنش . مولوی . درشتی و نرمی بهم در به است چو رگ زن که جراح و مرهم نه است . سعدی .