ریا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریا. [ رَی ْ یا ] (ع ص ) مؤنث رَیّان . زن سیراب . ج، رِواء. (منتهی الارب ) (از یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). رجوع به ریان شود. ◄ (اِ) بوی خوش . گویند: ریا ریح طیبة من نفحة ریحان و غیره . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بوی . بوی خوش . (دهار).
ریا. (ع اِمص ) ریاء. ظاهرسازی . چشم دیدی . (یادداشت مؤلف ). ساختگی . ظاهری : زنا و ریا آشکارا شود دل نرم چون سنگ خارا شود. فردوسی . من مانده به یمگان درون از آنم کاندر دل من شبهت و ریا نیست . ناصرخسرو. اگر احسان کنی با مستحق کن نه ازبهر ریا ازبهر حق کن . ناصرخسرو. ای خردمند نگه کن به ره از چشم خرد تا ببینی که بر این امت نادان چه ریاست . ناصرخسرو. نه حکم او بتهور نه عدل او بنفاق نه حلم او بتکلف نه جود او به ریا. مسعودسعد. غایت نادانی است ... چشم داشتن به ثواب آخرت به ریا در عبادت . (کلیله و دمنه ). خلاص ده سخنم را ز غارت گروهی که مولعند به نقش ریا و قلب ریا. خاقانی . می خوری به ْ گر ریا طاعت کنی گفتم و تیر از کمان آمد برون . خاقانی . غلط گفتم ای مه کدام آشنایان که هیچ آشنا بی ریایی نبینم . خاقانی . ای درونت برهنه از تقوی کز برون جامه ٔ ریا داری . سعدی (گلستان ). منه آبروی ریا را محل که این آب در زیر دارد وحل . سعدی (بوستان ). آن شیخ که بشکست ز خامی خم می زو عیش و نشاطمیکشان شد همه طی گر بهر خدا شکست پس وای به من ور بهر ریا شکست پس وای به وی . مهدیخان شحنه . رجوع به ریاء شود. ♦ از روی یا ز روی ریا ؛ برای تظاهر : گم باد از روی زمین آن کسی کاو را مهر تو ز روی ریاست . فرخی . رجوع به ترکیب روی ریا در ذیل ماده ٔ روی شود. ♦ اهل ریا، اهل ریا و سمعه ؛ آنکه کارهای نیک را برای دیدار و گوشزد مردمان کند نه برای خوش آمد خدا. (ناظم الاطباء) : من وهم صحبتی اهل ریا دورم باد. حافظ. ♦ بی ریا ؛ بدون تظاهر و خود نمایی : در همه ٔ حالها راستی و... خویش اظهار کرده است و بی ریا میان دل و اعتقاد خود را بنموده است . (تاریخ بیهقی ). هم مدح نادرآید و هم دوستی تمام مادح چو بی طمع بود و دوست بی ریا. مسعودسعد. سالار خیلخانه ٔ دین حاجب رسول سر دفتر خدای پرستان بی ریا. سعدی . رجوع به ماده ٔبی ریا شود. ♦ روی و ریا ؛ نفاق و دورویی . تظاهر.خودنمایی ظاهری و ساختگی : به روی و ریا کار کردن ندانی ازیرا که نه مرد روی و ریایی . فرخی . چونکه داور بود او داور بی غل و غش است چونکه حاکم بود او حاکم بی روی و ریاست . فرخی . هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنیم . سعدی . رجوع به ترکیب روی و ریا و روی ریا در ذیل ماده ٔ روی شود. ♦ ریا ورزیدن ؛ ریا کردن . عملی را برای چشم دید مردم انجام دادن : گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود. حافظ.