ریش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ریش کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خستن . مقروح کردن . مجروح کردن . خسته کردن . زخمی کردن : شخودن ؛ ریش کردن به ناخن . (یادداشت مؤلف ). آزردن . اقراح . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). عقر. (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ) : یا زندم یا کندم ریش پاک یا دهدم کار یکی بر کلال . حکاک . باشد که به طلی های گرم حاجت آید چون خردل و انجیر و پودنه دشتی و ثفسیا تا ریش کند و طلی ها بپالاید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هرگه که فلک دل مرا ریش کند تنها فکند مرا و فردیش کند. مسعودسعد. شاه بدانی که جفا کم کنی گر دگری ریش تو مرهم کنی . نظامی . بکرد از سخنهای خاطرپریش درون دلم چون در خانه ریش . سعدی (بوستان ). فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و ریش . سعدی (بوستان ). بیننده ٔ دوست را مکن ریش شرمی هم از آن دو دیده ٔ خویش . امیرخسرو دهلوی . ♦ ریش کردن دل ؛ مجروح ساختن آن . آزرده ساختن آن : سرانجام جوی از همه کار خویش به تیمار بیشی مکن دلت ریش . فردوسی . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٤ ص ٢٠٠). مکن تا توانی دل خلق ریش اگر می کنی می کنی بیخ خویش . (بوستان ). ◄ به تارتار از یکدیگر جدا ساختن . (یادداشت مؤلف ). ♦ دل کرده ریش ؛ دل مجروح . خسته دل . آزرده خاطر : سراسر بیاورد گردان خویش بدیشان نگه کرد دل کرده ریش . فردوسی . سپس راه ایران گرفتند پیش ز کردار کاوس دل کرده ریش . فردوسی . تهمتن پیاده همی رفت پیش دریده همه جامه دل کرده ریش . فردوسی .